| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 | 30 | 31 |
کارتون
Once upon a time
موش در حال شماردن پول های مغازه بود ، اسم این موش فرانک بود ، فرانک در شهر بهترین مغازه را داشت ، فرانک آنقدر پول می شمارد ، تقریبا حدود 2 ساعت وقتی مغازه تعطیل می شد .
او مشغول شماردن این پول ها بود ،از بچگی این کار را به پدرش کلارنس به او نشان داده بود .
حالا به خاطر نصیحت های پدر به موفقیت بزرگی دست ،پیدا کرده بود .
همیشه به پدرش احترام می گذاشت ، تا این که پدر از او خواست ، تا در شغل پدری آنها جای او را بگیرید ، ولی او شغل پدر را دوست نداشت ، به کارهای دیگری علاقه داشت ، استفان و فرانک بعد از مدتها روابط پدر و پسر خوب یک جدایی طولانی بین آنها افتاد .
فرانک وقتی به خانه پدر می رفت . دیگر هیچ چیز مثل قدیم ها نبود ، به خاطر این که فرانک راه خودش را می خواست ،برود . ولی استفان دوست داشت . پسرش جا پای او بگذارد ، تمام اختلافات کوچک به اختلافات طولانی مدت تبدیل شد .
فرانک پول در آوردن را خوب یاد گرفته بود ، ولی همه اینها به خاطر این بود ، فرانک تمام مشقت های پدرش را هنگام کار دیده بود ، او خیلی چیزها را بدون اینکه بخواهد یاد گرفته بود .
در شغل پدر بود ،تا زمانی که فهمید ، الان موقع اش است ، در کار بهتری را شروع کند ، ولی الان همه چیزهای که او می خواسته از نظر خودش به دست آورده است .
ولی هنوز استفان پدر او از او ناراحت .
فرانک و استفان در کار خود بهترین هستند ،
موفقیت های فرانک از پدر به او رسیده ولی فرانک به موقع کار خودش را از کار پدر جدا کرد .
بعضی از وقت ها یک رابطه ساده پدر و پسر از حل کردن خیلی از مشکلات بزرگ سخت تر می شود .
فرانک حالا می خواست ، کاری کند ، پدرش را راضی کند ، ولی انگار به دست آوردن همه چیز برای موش ها امکان پذیر نیست . شاید یادم رفته ولی استفان و فرانک دو تا شخصیت کارتونی موش هستند ،
فرانک بیشتر از قبل فکر می کرد ، انگار مشکلات ساده پیچیده تر از مشکلات واقعی هستند .
ای کاش فرانک فرصت رو از دست نمی داد ، هر طور شده دل پدرش رو بدست می آورد .
ولی شاید غرور او مانع این کار می شد .
بلاخره فرانک روزی غرور خودش را زیر پایش له کرد .
چند ماهی دوباره همه چیز را رها کرد ، به شغل پدر برگشت ، با تجربه های که از کار خودش داشت ، دست پر هم برگشت .
پدرش استفان هم اختیارات بیشتری داد ،
ولی فرانک با پدرش توافق کرده بود . فقط برای مدت کوتاهی در این کار دوباره می ماند .
ولی انگار شرایط برای فرانک عوض شده بود ، حالا قدرت بیشتری داشت ، به خاطر ثروتی که از کار قبلی به دست آورده بود .
شاید این پول نبود ، که می شمارد ، این تجربه های بود ، که روز به روز روی هم جمع می شدند .
کارتون
Once upon a time
روزی ، روزگاری
قناری در خواب عمیقی بود . در خواب دید چند گربه به بالای درخت روی شاخه ای که او لانه داشت ،
در کنار لانه او بودند .
اسم این 3 گربه ، استیون ، کلودیو ،مایکل بود .
استیون به قناری حمله کرد . بعد او را با پنجه اش گرفت . قناری یک هو . غیبش زد .
بعد بالای سر استیون بود . کلودیو با پنجه به سر استیون کوبید . ولی باز قناری نبود .
حالا قناری روی سر استیون بود . مایکل و کلودیو برای قناری یورش بردند .
قناری باز جاخالی داد این استیون بود . ستاره ها دور سرش می چرخیدند .
قناری از خواب بیدار شد .
خبری از هیچ گربه ای نبود . پس دوباره گرفت خوابید به خوابش ادامه داد .