تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

اخراج مارتین زنبور از کندو

کارتون

once upon a time

زنبور در یک کندوی عسل همیشه ادعای با تمام زنبور های کندو مشکل داشت ، این کارش شده بود .
دائم روی اعصاب بقیه بودن ، کم کم بقیه زنبور ها از او الگو گرفتند . این راه و روش خیلی خوب باب شده بود .
کم کم  نصف کندو عادت کردند روی اعصاب هم راه بروند .
ولی چرا این کار باب شد .
الان 80 درصد کندو مثل آن یک زنبور شده اند .
وقتی که ملکه زنبور ها دستور داد ، این نا هماهنگی ها و نا فرمانی ها را پیدا کنند .
دیدند که زنبور مارتین این فرهنگ را به این کندو آورده است .
ولی مشکل این بود ، دیگر کار از کار گذشته بود . تمام زنبور ها وقتی به کاری از آن ها خواسته می شد ، مثال  : باید به سراغ گلهای سمت شمال غربی بروند .
اول از همه شروع به غرغر می کردند .
اولین نفر مارتین بود ،این کار را انجام داد ، به نوعی هم از زیر کار در می رفت.
بعد از اینکه مشخص شد . به خاطر این که درس عبرتی برای بقیه شود .
مارتین را از کندو بیرون کردند ، به بقیه هم گفته شد .
هر کس مثل مارتین رفتار کند .
از کندو اخراج می شود . 

عینکی برای جری موش

کارتون

موش عینکی

موشی عینکش گم کرد ،
موش هر چقدر تلاش کرد ، عینکش را پیدا نکرد ، برای همین دیگر نمی توانست ، دنیا را مثل قبل ببیند ، خیلی پریشان شده ،بود به خاطر از پسر عموی خود موش صحرایی که ویلفرد نام داشت ، خواهش کرد . عینکی برای او بسازد .
ویلفرد با اینکه اصلا چیزی از عینک سازی سرش نمی شد . این مسئولیت را قبول کرد .
ویلفرد باید یا عینکی تهیه می کرد ، راه های دیگری را انتخاب می کرد .
ویلفرد ساعتها به مغازه یک عینک ساز در محله آدم ها نگاه می کرد ، ویلفرد متوجه شده بود ، هر عینکی متختص به یک فرد می باشد ، ویلفرد نیاز داشت یک نفر آدم کمک بگیرید .
چون برای این کار موش ها امکانات لازم را نداشتند  ،
ویلفرد موفق شد . این کار را انجام دهد .
ولی چطوری به دلیل مشکلاتی که داشت . محبور بود ، یک آدم را قانع کند ، که پسر عموی او عینکش شکسته ولی سوال اینجاست ؟
چطوری پسر عموی ویلفرد ،که یادم رفت اسمش رو بگم . جری همسایه تام بود .
جری این عینک رو از کجا آورده است ، الان عینک نیست شده .
پیغام داده به ویلفرد یک عینک برای من جور کن .
ویلفرد به جری زنگ می زنه ، از اون می پرسه چطوری این عینک برای تو ساخته شد .
جری هم یک ابر از افکارش بالای سرش قرار می گیرید ، یادش میاد که این عینک رو یک دکتر آدم ها به نام آدام این عینک رو برای او ساخته پس حالا باید ویلفرد آدرس دکتر  آدام رو پیدا کند .
کلی در اینترنت می گردد ، بعد هم آدرس دکتر آدام رو پیدا می کند ،
جری و ویلفرد به دکتر آدام ایمیل می زنند .
بعد هم با هم یک وقت می گیرند .
دکتر آدام هم یک عینک مخصوص چشم های جری برایش می نویسد .
یک عینک ساز آشنا هم پیدا می کند ، تا عینکی مخصوص چشم یک موش بسازد .

شیر و شکار


 once upon a time

روزی ،روزگاری

شیر تنهایی در یک جنگل زندگی می کرد ، هیچ کاری به جز خمیازه کشیدن نداشت ،  شیر خسته و گرسته  بود ، ولی هیچ تلاشی برای شکار کردن نمی کرد.

تمام شیر ها به خاطر اینکه در این منظقه تعداد  گوزن ها  و  آهوی ها برای شکار کم شده بود  . به محل دیگری رفته بودند ، مدتها بود ، گرسنه مانده بود .

برای همین فقط از گوشت حیواناتی که در منطقه می مردند ، تغذیه می کرد .

شیر به خاطر اینکه تنها مانده بود .  شکار کردن برا او سخت تر شده بود ، چند باری شانس خودش را امتحان می کرد .

ولی همیشه این گوزن ها  بودند  ، که از دست او فرار می کرد ، شیر از بس گوشت مردار  خورده بود. به یک لاشخور تبدیل شده بود .

ولی یک روز یک شیر نیرومند او را دید شروع کرد . به مسخره کردن تو شیری یا لاشخور من اگه از گرسنگی بمیریم ، این کاری را که تو انجام می دهی را انجام نمی دهم.

لاشخور بودن کاری ندارد ، بی عرضه اما شیر که در حال خوردن یک گوزن مرده بود .

مانده بود ، که به خوردن خود ادامه دهد ، یا دست از خوردن دست بکشد . ولی گرسنگی این چیزها سرش نمی شد .

پس به خوردن خود ادامه داد . 

زیر سایه مشغول استراحت کردن شد . دید که شیر نیرومند به یک گوزن حمله کرد ، گوزن را شکار کرد.

مدتها بود ، این صحنه را ندیده بود .

شیر که به لاشخور تبدیل شده بود ، برای این که دست از کار خود بر دارد ، باید به یک گروه می پیوست ، چون خودش به تنهایی نمی توانست ،

یک گوزن را شکار کند . تصمیم گرفت به سمت شیرهای گروه قدیم خود ملحق شود .

یک روزی راه رفت ، تا به گروه قبلی خودش رسید ، ولی هیچ کس در گروه او را قبول نمی کرد .

شیر ها بدون او به شکار می رفتند ، چقدر نا امید کننده است ، هیچ جایی برای یک شیر در گروه قبلی خودش  نیست .

شیر باید خود را به بقیه ثابت می کرد ، ولی اگر خودش می توانست به تنهایی شکار کند ، چه نیازی بود. در یک گروه باشد .

شیر ها به شکار رفتند ، گوزنی را شکار کردند .

شیر متوجه شد ، اگر شکار نکند ، از گرسنگی می میرید . هیچ راهی نداشت ، به غیر از اینکه شانس خودش را امتحان کند .

وقتی به شکار رفت ، سایه سنگین این که از پس این کار بر نمی آید ، برای شکار پیر شده است ، تمام بدنش را گرفته بود .

چند باری گوزن ها بدون اینکه متوجه او باشند ، از نزدیکی او رد می شدند .

ولی نمی توانست ، تصمیم بگیرید ، حمله کند ، یا اینکه منتظر بماند ، مثل اینکه لحظه مناسبی برای او اصلا وجود نداشت ، بنابراین یک اقدام شتاب زده عمل کرد ،

در یاس و نا امیدی شکار دوباره فرار کرد ، ولی انگار شیر ها هم شباهت زیادی به آدم ها دارند ، وقتی خودشان را می بازند ، دیگر نمی توانند ، کار مفیدی انجام دهند .

از همیشه عصبانی تر بود ، صدای غار و غور شکمش شنیده می شد . این بار تعارف را کنار گذاشت ،

در بین علف زار کمین کرد ، هر کاری را که قبلا انجام داده بود ، فراموش کرد . یک حمله دیگر کرد . این بار هم گوزن ها متوجه شدند فرار کردند .

ولی شیر به دنبال آن ها افتاد . تا توان داشت ، گوزن را دنبال کرد ، ولی گوزن سریع تر از آن بود ،شیر نا کام ماند .

شب هر طوری بود ، باید یک گوزن شکار می کرد ،

دوباره آرام در بین علف زار کمین کرد ، به یک گوزن حمله کرد ، این بار کار گوزن را ساخت .

بعد از مدتها گوشت مردار خوردن، این یک غذایی تازه برای این شیر بود .

 


کلاغ غمگین

کلاغ سیاه ، دوست داشت ، همیشه روی یک درخت بنشیند ، ولی حیف تمام درخت های آن منطقه در آتش سوزی اخیر سوخته بودند .

هیچ درختی به چشم نمی خورد ،

کلاغ باید از اینجا به جای دیگر می رفت ، روزگار خوشی که در این منطقه داشت ، تمام شده ، بود . همه چیز رو به تغییری گسترده می داد .

کلاغ با خودش فکر کرد ، کجا برود . هر چی فکر کرد ، اصلا انرژی برای رفتن از این منطقه سر سبز نداشت ، کلاغ فکرش به هیچ راه چاره ای نمی رسید .

خسته بود ، دوست نداشت ، این جنگل سوخته را ترک کند . کلاغ باور نمی کرد ، این درختها یک شبه سوخته باشند .

درختهای سالیان دراز طول کشیده بود . تا رشد کنند .

هیچ کسی جز کلاغ حال او را درک نمی کرد .

بلاخره بعد از ساعتی غصه خوردن ، دوباره پرواز کرد ، باید به جایی میرفت که هنوز درختها در آن جا وجود داشته باشند .

بعد از چند ماه به جایی که درختهای آن محل سوخته بودند ، رفت .

دید باز هم جوانه های تازه ای از همان درختها سوخته دوباره شروع به رشد کردن هستند .

شاید در آینده در همین محل درختهای تازه تری رشد کنند .

کوچ اردک

در یک جنگل سر سبز 4 اردک زندگی می کردند ، این 4 اردک با هم همسایه بودند ، امسال هم فصل کوچ رسیده بود ،

این گروه 4 نفره دوباره باید به منطقه بهتری می رفت ، اگر این فصل این جا می ماندند ، به احتمال زیاد هیچ غذایی برای خوردن نداشتند .

اردک ها شروع با هم خیلی راحت تر این مسافرت را انجام می دادند .

ولی این بار کار کوچ کند ، شده بود . یکی از ارکها پیر شده بود ، مثل جوانها نمی توانست ، به سرعت پرواز کند .

اردک پیر سرعت گروه را می گرفت .

چند باری جوانتر ها به خاطر سرعت کند ، او به شوخی به او گفته بودند . مثل یک حلزون پرواز می کند .

ولی وقتی توفان از راه رسید ، اردک پیر بهتر از همه گروه را هدایت کرد ، همه قبول داشتند ، اگر این اردک با تجربه نباشد ، مشکلات به جای اینکه کمتر شوند ، خیلی بیشتر می شوند .

پس اردکهای جوان برای او احترام فروان قائل بودند .

اردکهای با تمام توان تلاش می کردند امسال هم کوچ بدون دردسری داشته باشند .

ولی همیشه یک کوچ خطر های خود را دارد ، باید این را در نظر می گرفتند ، یک عقاب یا موجودی دیگر به هنگام پرواز برای آن ها خطرهای زیادی ایجاد می کند .

پس همیشه گوش به زنگ بودند ، مراقب خطرهای احتمالی بودند .

متاسفانه گروه در راه کوچ همزمان با 2 عقاب مواجه شد .

اردک ها تصمیم گرفتند ، از یکدیگر فاصله نگیرند ، با سرعت بیشتری پرواز کردند ، سعی کردند ، از عقاب ها فاصله بیشتری بگیرند .

بلاخره به مقصد خود رسیدند.