تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

عینکی برای جری موش

کارتون

موش عینکی

موشی عینکش گم کرد ،
موش هر چقدر تلاش کرد ، عینکش را پیدا نکرد ، برای همین دیگر نمی توانست ، دنیا را مثل قبل ببیند ، خیلی پریشان شده ،بود به خاطر از پسر عموی خود موش صحرایی که ویلفرد نام داشت ، خواهش کرد . عینکی برای او بسازد .
ویلفرد با اینکه اصلا چیزی از عینک سازی سرش نمی شد . این مسئولیت را قبول کرد .
ویلفرد باید یا عینکی تهیه می کرد ، راه های دیگری را انتخاب می کرد .
ویلفرد ساعتها به مغازه یک عینک ساز در محله آدم ها نگاه می کرد ، ویلفرد متوجه شده بود ، هر عینکی متختص به یک فرد می باشد ، ویلفرد نیاز داشت یک نفر آدم کمک بگیرید .
چون برای این کار موش ها امکانات لازم را نداشتند  ،
ویلفرد موفق شد . این کار را انجام دهد .
ولی چطوری به دلیل مشکلاتی که داشت . محبور بود ، یک آدم را قانع کند ، که پسر عموی او عینکش شکسته ولی سوال اینجاست ؟
چطوری پسر عموی ویلفرد ،که یادم رفت اسمش رو بگم . جری همسایه تام بود .
جری این عینک رو از کجا آورده است ، الان عینک نیست شده .
پیغام داده به ویلفرد یک عینک برای من جور کن .
ویلفرد به جری زنگ می زنه ، از اون می پرسه چطوری این عینک برای تو ساخته شد .
جری هم یک ابر از افکارش بالای سرش قرار می گیرید ، یادش میاد که این عینک رو یک دکتر آدم ها به نام آدام این عینک رو برای او ساخته پس حالا باید ویلفرد آدرس دکتر  آدام رو پیدا کند .
کلی در اینترنت می گردد ، بعد هم آدرس دکتر آدام رو پیدا می کند ،
جری و ویلفرد به دکتر آدام ایمیل می زنند .
بعد هم با هم یک وقت می گیرند .
دکتر آدام هم یک عینک مخصوص چشم های جری برایش می نویسد .
یک عینک ساز آشنا هم پیدا می کند ، تا عینکی مخصوص چشم یک موش بسازد .