تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

نجات پشمک از دست تیز دندان (قصه کارتونی )

کارتون
Once upon a time
ابر باران اسم گوسفندی است ، اسم برادرش پشمک (کودک )، اسم دوستش شال گردن ، گرگ هم تیز دندان است .
تیز دندان بلاخره یک روز موفق می شود . پشمک را اسیر کند . وقتی پشمک را به خانه خود می برد . دفتر مشق خود را از کیف مدرسه اش دفتر مشق خود را بیرون می آورد . دفتر را جلوی پشمک می گذارد با یک مداد حالا مشق من را بنویس.
پشمک شروع به نوشتن مشق های تیز دندان می شود . ولی وقتی تیز دندان خوابش می برد . یک ورق از وسط دفتر پشمک در می آورد . شروع به نوشتن یک پیغام کمک برای برادرش می نویسد .
ورق کاغذ را تبدیل به یک موشک کاغذی می کند . این موشک را از پنجره اتاقی که در آن اسیر است . در هوا پرتاب می کند به امید اینکه پیغامش به دست ابر باران برسد .
موشک کاغذی به زمین می افتد . ولی یک کبوتر نامه بر وقتی روی زمین مشغول دانه خوردن است . این موشک کاغذی را می بیند .
کاغذ را در جیبش می گذارد . به خانه ابر باران می رود .
ابر باران از دیدن این نامه شوکه می شود . بعد از اینکه خودش را پیدا می کند . سریع یک تیم نجات تشکیل می دهد . شامل خودش و شال گردن دوستش .
شال گردن و ابر باران نیاز به یک نقشه دارند . شال گردن پیشنهاد می دهد. از کبوتر نامه بر کمک بگیرند .
چون هیچ کدام آدرس خانه تیز دندان را ندارند. کبوتر آنها را خانه تیز دندان می برد . بعد کبوتر کنار پنجره می رود .
از پنجره پشمک را می بیند . در حالی که تکالیف تیز دندان را انجام می دهد .
بعد از اینکه کبوتر نامه بر این خبر را به ابر باران می دهد ، او خیلی ناراحت می شود .
زنگ خانه تیز دندان را می زند . تیز دندان در را باز می کند . یقه تیز دندان را می گیرید . به او هشدار می دهد . اگر تا چند دقیقه دیگر پشمک را آزاد نکند . بلایی بر سر او می آورند ، که مرغان آسمان به حالش گریه کنند.
تیز دندان هر چه فکر می کند . می بیند . این گوسفند این توانایی را ندارد . بلایی سر او بیاورد .پس به سمت ابر باران می رود ، ابر باران یک جا خالی می دهد . همین که گام دوم را تیز دندان بر می دارد . پای او در یک طناب می افتد . طناب سریع کشیده می شود.
تیز دندان بین زمین و هوا می ماند .
شال گردن این نقشه را کشیده بود . وارد خانه تیز دندان می شوند . پشمک را آزاد می کنند . پشمک دوباره به خانه بر می گردد .

سوالات پشمک از ابر باران (قصه کارتونی )

کارتون
Once upon a time
ابر باران قسمت 5
ابر باران اسم ، یک گوسفند است ، برادر کوچکترش پشمک است ، اسم دوست ابر باران پشمک است ، دشمنی دارد به اسم تیز دندان که یک گرگ است .
برخلاف چیزی فکرش می کرد . اصلا بدست آوردن ، یک فنجان چای آسان نبود .
ابر باران می خواست ، یک لیوان چای برای خودش بریزد . .ولی همیشه عادت داشت . چای را حاضر و آماده در رستواران بخرد .پس رفت . از دوستش شال گردن سوال کرد . برای درست کردن چای چه چیزی های نیاز دارد .
شا گردن او را راهنمایی کرد . برای درست کردن چای باید یک سماور داشته باشی . البته با وسائل دیگری هم می شود . چای درست کنی .
پشمک همان جا بود . سریع از شال گرد پرسید ، سماور چیه ؟
شال گردن هم توضیح داد ، وسیله ای است . آب را در درون سماور می ریزند . بعد سماور آب را گرم می کند .آب جوش وقتی به جوش آمد زیر سماور را کم می کنیم ، بعد آب را درون قوری می ریزیم ، بعد کمی چای درون قوری ، قوری را روی سماور می گذاری بعد چند دقیقه صبر می کنی . بعد چای دم می کشد .
بعد هم چای می ریزی .
بعد از این سوال ، پشمک پرسید . قوری چیه ؟ چای چیه ؟ آب جوش چیه ؟ چرا وقتی آب جوش می آید ، زیر سماور را کم می کنیم ؟
شال گردن با زیرکی جواب سوال ها را به ابر باران پاس داد .
ابر باران هم جواب سوال های پشمک را می داد . ولی سوالات او بیشتر و بیشتر می شد .
تا اینکه پشمک خسته شد . خوابش برد .

ابر باران و فیل (قصه کارتونی )

کارتون
Once upon a time
ابر باران اسم یک گوسفند است ، اسم برادر کوچک او پشمک ، اسم دوستش شال گردن ، اسم دشمن هم تیز دندان که یک گرگ است .
پشمک به سراغ ابر باران می آمد . از او درخواست می کرد . او را به دیدن فیل ببرد .
یک گروه نمایش به شهر آنها آمده بود . در این گروه یک فیل بود . فیل با خرطومش کارهای جالبی انجام می داد ، همه را سرگرم می کرد .
ابر باران تصمیم گرفت . به همراه پشمک و شال گردن دوست صمیمی اش به دیدن فیل بروند .
نوبت فیل که شد . ابر باران و بقیه خیلی تعجب کردند . فیل آنقدر سنگین بود . که وقتی راه می رفت . زمین به لرزه می آمد . گوشهای خیلی بزرگی دارد . از همه عجیب تر خرطوم او بود .
تقریبا همه کار می کرد . حتی به کمک خرطومش آب می خورد .
ناگهان از بین تماشاچی ها تیز دندان وارد صحنه شد . قصد داشت فیل را شکار کند . ولی تا چند متری فیل نزدیک شد . ولی همان جا خشکش زد .
بزرگتر از آن بود . یک گرگ به تنهایی بتواند . آن را شکار کند .
پس از آن محل سریع دور شد .
شال گردن نگاهی به ابر باران کرد .
تماشاچی ها فکر کردند . این قسمت هم جزء نمایش است .
شال گردن و ابر باران ، پشمک بعد از نمایش با احتیاط به خانه رفتند . امکان داشت . تیز دندان در آن حوالی باشد . خوشبختانه آن روز دیگر خبری از تیز دندان نبود .

پشمک فوتبال (قصه کارتونی )

کارتون
Once upon a time
پشمک اسم یک گوسفند است، اسم برادر کوچکتر او پشمک است ، اسم دوست او شال گردن است . اسم دشمن آنها گرگی به اسم تیز دندان است .
ابر باران خیلی دوست داشت . یک متفاوت را با بقیه روز ها شروع کند . پس یک روز را مشخص کرد . به خاطر اینکه یک تغییر در زندگی خود ایجاد کند .
سعی کرد . بعضی از چیزها را برای خودش تغییر دهد . ابر باران در این فکر ها بود .پشمک به او نزدیک شد .از او پرسید . امروز وقت خالی داری ؟
ابر باران جواب داد : نه .
پشمک : چه خوب پس بیا با من فوتبال بازی کن .
اولین تغییر را می خواست ، آغاز کند . آن هم جواب نه گفتن به برادرش بود . ابر باران خواست از خانه بیرون برود . ولی چند قدمی پشمک بیرون هم به دنبالش آمد .
شال گردن از راه رسید .
بعد از ابر باران پرسید . ابر باران به شال گردن ماجرا را گفت .
شال گردن حالا یک 5 دقیقه فوتبال باری  می کنیم .
بعد از این که با پشمک فوتبال بازی کردند . تیز دندان از راه می رسد . همه می خواهند فرار کنند . انگار راه فراری نیست. تیز دندان ناگهان متوجه توپ فوتبال می شود .
تیز دندان این بار به فکر شکار این گوسفند ها نیست . فقط می خواهد او هم بازی کند .
بعد از اینکه با تیز دندان هم فوتبال بازی می کنند . آخر بازی اوضاع مثل قبل می شود .تیز دندان به دنبال پشمک می افتد .
ابر باران از پشت یک تکل ناجوانمردانه روی پای تیز دندان می رود . تیز دندان نقش زمین می شود . همه فرار می کنند .
تیز دندان نقش زمین شده است . با خود می اندایشد . چرا نمی توانم ، یکی از این گوسفندها را شکار کنم .

آخر هفته ابر باران و برادرش (قصه کارتونی )

کارتون
Once upon a time
ابر باران گوسفندی بود ، برداری داشت به اسم پشمک . گرگ هم اسمش تیز دندان بود .
ابر باران روز خودش را برای استراحت روز جمعه آماده می کرد . قصد داشت این روز را فقط پای تلویزیون برنامه نگاه کند . اما پشمک همه چیز را خراب کرد .
پشمک برای بازی به کوچه رفت . موقعه بازی کردن یک توپ به پنجره خورد . شیشه پنجره شکست .
ابر باران نگاهی کرد . این بار حتی عصبانی هم نشد . این چیزها عادی بود . شیطنت های پشمک بار اولش نبود .
هوا کمی سرد بود . پس باید ابر باران به مغازه شیشه بری می رفت . متر را به همراه پشمک پیدا کردند . اندازه ها را یادداشت کرد . ابر باران و پشمک همراه هم رفتند . از شیشه بری شیشه بخرند .
وقتی در مغازه شیشه برای بودند . پشمک پیشنهاد کرد به جای شیشه آینه بگیرند . ولی پشمک گوشش بدهکار نبود .شیشه ای گرفتند ، تقریبا حالت آینه ای داشت .
پشمک و ابر باران در حالی که شیشه را دو نفری گرفته بودند .
چند متری از مغازه بیرون نیامدند . پشمک سمت خودش را به طور ناگهانی رها کرد . ولی با عکس العمل سریع ابر باران شیشه نشکست . ابر باران نتیجه گرفت کار اشتباهی کرده است .
شیشه خطرناکی را به دست پشمک داده است . هر لحظه ممکن است . این شیشه را بشکند .
ابر باران درحالی که یک چشمش به پشمک بود . شیشه را هم یک نفری در دست داشت . به خانه برگشتند . بلاخره ابر باران شیشه را روی پنجره قرار داد . خرده شیشه ها را هم به دقت جمع کرد .
به خودش که آمد . خبری از پشمک نبود . دوباره پشمک برای بازی بیرون رفته بود . کم کم غروب شده بود. ابر باران تمام کوچه و محله را گشت . ناگهان پشمک را در حال فرار کردن دید .
تیز دندان قصد شکار پشمک را داشت . ابر باران با دیدن تیز دندان تعجب کرد . صدا زد تیز دندان ، تیز دندان کجا ؟
تیز دندان جواب داد ، می خواهم برادرت را شکار کنم . شکار راحتری است .
پشمک از یک درخت بالا رفت .
تیز دندان پایین درخت بود . او هم تلاش می کرد . از درخت بالا رود .
ابر باران هم پشت سر آنها در حال حرکت بود . وقتی تیز دندان از شکار پشمک نا امید شد . به دنبال ابر باران افتاد .
حالا این ابر باران بود که فرار می کرد .
ابر باران در یک کوچه بم بست گیر افتاد .
تیز دندان : بلاخره گیرت انداختم .
ناگهان یکی از در ها خانه ها باز شد .
یک گوسفند دیگر به اسم شال گردن بود . شال گردن شوکر را از جیبش در آورد . یک شوک ناگهانی به تیز دندان زد . تیز دندان نقش زمین شد .
ابر باران و شال گردن تیز دندان را سوار بر برانکارد کردند . در حالی که یک سر برانکارد را شال گردن گرفته بود ، سر دیگر آن را ابر باران او را از شهر بیرون بردند .
ابر باران و شال گردن به شهر برگشتند .
ابر باران وقتی به خانه رسید ، پشمک را دید پشمک قول داد بعد از این حرفهای برادرش می زند ، گوش دهد .