| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
کارتون
یه روز 16 عدد زنبور با هم مشغول گشت زنی بودند . دو عدد از زنبور های که آخر مانده بودند . از گروه جا ماندند . سرعت گروه خیلی زیاد بود .
این دو زنبور دیشب تا دیر وقت پای تلویزیون مشغول تماشای فوتبال بودند .
به خاطر همین امروز صبح زیاد سرحال نبودند .
اسم یکی زرد بود ، زرد گفت : زنبور سفید حالا چی کار کنیم ؟
زنبور سفید گفت : عجب درد سری گفتم ، هر وقت این زنبور تیره رئیس می شود . همیشه این دردسر رو داریم ، طوری سریع حرکت می کند ، همیشه چند زنبور جا می مانند .
زنبور زرد گفت : حالا گمشدیم ، چی کار کنیم .
زنبور سفید گفت: من خوابم میاد ، بیا همین جا بخوابیم .
زنبور زرد گفت : در این موقعیت در این جای نا آشنا بخوابیم .
زنبور سفید گفت : روز آن درخت می رویم ، من بیدار می مانم ، 5 دقیقه تو بخواب ،بعد من تو را بیدار می کنم . من 5 دقیقه می خوابم .
حتما تا آن موقع گروه بر می گردد ، دنبال ما .
همین کار را کردند هرکدام به نوبت 5 دقیقه خوابید . بعد از 10 دقیقه سر کله گروه زنبور ها به سر دسته زنبور تیره از راه رسید .
زنبور تیره گفت : ای تنبل ها چرا جا ماندید .
زنبور سفید گفت : به خاطر این جا ماندیم ، گروه خیلی سریع حرکت می کند ، هر موقع تو فرمانده می شوی ، این مشکل را داریم . به موقع استراحت نداریم ، فقط پیش به سمت گلهای تازه نمی شود . کمی هم بین راه استراحت بده .
اصلا حواست به زنبور های آخر صف نیست .
زنبور تیره گفت : فعلا همین جا 10 دقیقه استراحت می کنیم ، بعد به سمت گلها پیش می رویم .
زنبور تیره سعی کرد ، از آن به بعد همیشه از زنبور های آخر صف حین پرواز با خبر باشد .
کارتون
یک ملخ در شهر حشرات مغازه کفاشی داشت ، ملخ روزی 2 یا 3 مشتری داشت ، کفشهای آن ها را تعمیر می کرد .
در عوض تعمیر کفش ها به جای پول غذا تحویل می گرفت . روزی یک کفش دوزک به مغازه ملخ آمد . کفشهای او خراب شده بود .
کفش دوزک گفت : هر قدر بازار حشرات را گشتم ، کفشی اندازه پاهای من نبود ، برای سنجاقک ها ، پشه ها ،مورچه ها و خیلی از حشرات کفش پیدا می شود .
اما برای کفش دوزک ها کفش پیدا نمی شود .
ملخ گفت : برای من هم عجیب است ، کفش دوزک ها بهترین کفاش های حشرات باید باشند .
کفش دوزک خندید گفت : بله ، من خودم بهترین کفاش بودم .ولی از وقتی که کمی پیر شدم ، چشم هایم نزدیک را مثل جوانی هایم نمی بینم . در جوانی همیشه برای خودم کفشهای خوبی می ساختم .
ملخ گفت :
پس بگذارید ، من اندازه پای شما را بگیریم .
ملخ اندازه پای کفش دوزک را گرفت ، بعد به او گفت :
فردا بعد ازظهر کفش های شما آماده است .
کفش دوزک گفت : خداحافظ دوست من .
امشب احساس خشم زیادی در سر دارم ، نمی دونم چرا ؟
ولی هر کاری هم می کنم ، این خشم بی دلیل مسخره دست از سرم بر نمی دارد ، خشم
سه کلمه است .
خ ش م
ولی هر چیزی است ، چیز خوبی نیست ،
خشونت ، باید یک تابلو ایست ، بزرگ داشته باشه .
ولی ولی ولی ولی ولی ولی
به این دلیل ، به آن دلیل هزارتا حرف بی سرو ته ، نباید خشونت بیش از 30 ثانیه طول بکشد .
باید کاری رو انجام بدهم ،ولی زیر بار خشونت خودم ، له شدم.
نه خشونت کسی ، احساس می کنم ،
یک سم کثیف در خونم جریان دارد ، خوش بحال تمام لحظاتی که ریلکس بودم .
در خشونت تصمیم گرفتن کار فوق العاده اشتباهی است ، اگر صبرم رو زیاد نکنم ، آینده خوبی در انتظارم نیست .
فقط خدا می تواند ، من رو هدایت کند .
یک درس داشتیم ، در دینی حضرت موسی بود ، اگر اشتباه نکنم ، اگر اشتباه اشاره کردم من رو ببخشید .
از خدا خواست ، «شرح صدر » خواست تا قوم خودش را تحمل کند . حالا خدایا من هم واقعا نیاز به این شرح صدر دارم .
صبرم رو زیاد تر کن .
امروز دوباره مجبور شدم ، به خاطر گرد و غبار اتاقم را تمیز کنم .کار خیلی سختی بود . حدود 1 ساعت کار خسته کننده . تمام میز کامپیوتر با تمام تشکیلاتی که روی آن بود . نه اجزای کامپیوتر خرده ریز ها را بگذاری یک طرف، بعد شروع کنی گردگیری .
به نظر من وقتی یک هفته دیگر گرد و غبار همه چیز را می گیرید .
البته زمان سربازی نزدیک های یک شهری بودم . 2 ساعت که بیرون بودیم . بعد بر می گشتی . داخل یک نفر به من گفت : پیر شدی . جلوی آینه وقتی خودم را نگاه کردم . ظرف این 2 ساعت تمام سر و صورتم را خاک به طوری تمام سرم سفید شده بود .
دلم به حال شهرهای می سوزد . الان اوضاع خوبی از لحاظ آب و هوایی ندارند .
خوب الان همه چیز تقریبا اوضاع بهتری از لحاظ ظاهری پیدا کرده است . ولی آیا لازم است . به نظر من اوضاع درهم و برهم . خیلی با حال تر است .
خیلی با نظر خودم موافق نیستم . ولی مثل بعضی از مواقع وقتی همه چیز در هم و برهم است . جای خیلی از چیزها را بلد هستم . ولی وقتی اوضاع روی نظم باشد .
خیلی از وسایل سر جای خودشان می روند . به خاطر همین باید کمی وقت صرف کنی تا آن وسیله را بیاوری .
بعضی از مواقع وقتی یک کار یا وسیله جلوی چشمم است . بیشتر آن کار را انجام می دهم . وقتی آن کتاب به جای خودش می رود .
اصلا به یاد آن کتاب نمی افتم ، یا آن کار .
بعضی مواقع ای در مورد من درهم و برهم بودن بهتر است . الان که دارم اتاقم را نگاه می کنم . انگار همه چیز درهم و برهم است .
کتاب های که کف اتاق هستند . ولی انگار دیدنشان برای من عادی شاده اند .
عحب حادثه غم انگیزی ولی خود من هم الان متوجه شدم ، دیگر نسبت به راه کار در هم و برهم بودن ، واکسینه شده ام . انگار کتاب های را که باید هر از چند گاهی نگاهی به آنها بی اندازم ، را فراموش کرده ام .
عجب نکته با حالی .
کجای این قضیه با حال بود ، تاسف بار ، غم انگیز بود .
انگار یک میلیون کار ناقص دارم ، امیدوارم ، قبل از اینکه عمرم تمام شود ، حداقل نه زیاد 5 یا 8 تای از این کار ها را انجام دهم .
الان خیلی دیر شده ، صدای اذان رو دارم می شنوم ، ولی خوب امروز اینجوری شد . خیلی دیر کارهای که خیلی قبل تر باید انجام می دادم .
الان باید انجام بدهم . در اوج خستگی درست عمل کردن ، کمی سخت تر می شود . اشتباهات هم بیشتر می شوند .
ای کاش خیلی بهتر و سریع تر می توانستم ، کارهای بیشتری انجام بدهم .
انگار اشتهای کار بیشتر انجام دادن ؟
سیری ناپذیر در آدم ها ،
البته از این حس هم می شود به صورت خوب استفاده کرد . در صورتی که سعی کنی از این به سود خود استفاده کنیم ، نه به ضرر خودمون .