| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
کارتون
Once upon a time
شماره ** بازیکن ذخیره یک تیم در فوتبال سنجاب ها همیشه وقتی فوتبال بازی می کرد ،
بعد از 5 دقیقه مربی اون رو می کشید بیرون .
بعد از یک مدت اصلا شماره ** نمی رسید .
ولی همین نیمکت نشینی ها باعث شد . تا از این تیم برود .
ولی وقتی به عنوان تماشاچی می آمد، حالا دیگر در تیم سنجابها فوتبال بازی نمی کرد ، یک سنجاب تماشاگر بود . فقط فوتبال نگاه می کند .
دوست داشت ، دوباره حتی روی نمیکت ذخیره ها باشد .
تصمیم گرفت ، کار مربی گری فوتبال رو شروع کند ، دنبال بر طرف کردن نقص های مربی های که با او رفتار خوبی نداشتند ، بود .
وقتی یک تیم فقط روی 11 بازیکن که فوتبال بازی می کنند ، سرمایه گذاری می کند ،وقتی اتفاقی برای این 11 نفر بی افتد ،جایگزین خوبی هم نداشته باشی ، تیم ضعیف می شود .
سنجاب تجربه های خوبی از زمان بازیکن بودن و ذخیره بودنش داشت .
در مورد مربی گری با مربی تیم خود تماس گرفت ، او به تیم قبلی خود کمک کرد ، مشکلات تیم خودش را خوب می شناخت . مربی هم در عوض کارهای مربی گری را به او آموزش داد .
کارتون
Once Upon a Time
روزی ، روزگاری .
یک خرس عروسکی که در پشت مغازه ویترین اسباب بازی ها بود .
به یک دختر کوچولو علاقه مند شده بود .
پس این بار به جای اینکه دختری بهانه یک عروسک را بگیرید . این خرس عروسکی بود ،می خواست پیش یک دختر کوچولو باشه .
شب موقع که صاحب اسباب بازی فروشی ، مغازه را بست .
اما خرس عروسکی می خواست ، هر جوری شده دختر کوچولو رو پیدا کند .
پس یک نفر رو می خواست ، به او کمک کند ،
پس بین اسباب بازی ها نگاه کرد ، چه کسی می توانست از همه بیشتر به او کمک کند ؟
ناگهان چشمش به آدم آهنی افتاد .
از آدم آهنی خواست ، به او کمک کند ، ولی آدم آهنی به او اصلا توجه نکرد .
باید حرفی می زد .
که خون را در رگهای یک آدم آهنی بدون خون منجمد کند .
پس به آدم آهنی ، لقب آدم آهنی ترسو را داد .
آدم آهنی ، سخت از این لقب ترسو بودن از خود ترس هم بیشتر می ترسید .
پس این بار در این سفر یا فرار نه نیاورد .
آدم آهنی ، و خرس عروسکی . با هم رهسپار شدند .
ولی اصلا شیشه ویترین مغازه را نشکستند .
خوب وقتی یک مدتی در یک مغازه باشی ، یک آدم آهنی ، هم که خودش از سیم و وسائل الکترونیکی و پلاستیک ساخته شده باشه . جالب است ، در بدن این آدم آهنی خبری از آهن نبود . ولی اسمش آدم آهنی بود .
برای سفر هم سفر باشه .
آدم آهنی 3 سوت در مغازه را باز کرد ، برای اینکه صاحب اسباب بازی فروشی مغازه اش چیزی کم شود ، منظور همان دزدیده شدن اسباب بازی هاست . .
دوستان اسباب بازی خرس عروسکی و آدم آهنی در آرامش بخوابند .
با ریموتی که در دست ، آدم آهنی ، قرار گذاشته شده بود .
در مغازه را باز و بسته کرده بودند .
البته یک تغییرات کوچکی آدم آهنی در سیستم های خودش می توانست بدهد . حتی از یک دانشمند و کسی که او را طراحی کرده بود . باهوش تر شده بود . ولی متاسفانه سازنده های این آدم آهنی . خبر دار نشده بودند .
چون این آدم آهنی ، بلد بود. خودش را به خنگی بزند . یک جورهای وانمود می کرد . یک آدم آهنی معمولی است .
ولی از آن جای که خرس عروسکی . از این بابت شانس آورده بود .
پس آدم آهنی که به اینترنت پر سرعت متصل بود . فیلم های دختر بچه را از روی دوربین های مغازه برداشته بود .
با کمی محاسبه دوباره 3 سوت آدرس دختر بچه رو پیدا کردند .
ولی اشتباه نکنید .
تمام قابلیت های آدم آهنی خاموش بود . این علاقه خرس عروسکی به دختر بچه بود . که توانسته بود . آدم آهنی را محبور به انجام این کار کند .
آدم آهنی فقط یک فرمان بردار بود . این خرس عروسکی بود . فرمانده بود .
خرس و آدم آهنی باید یک مسافت ،5 کیلومتری راه می رفتند . تا به منزل دختر بچه می رسیدند .
بعد از طی 5 کیلومتر که آدم آهنی بی چاره خرس عروسکی را روی شانه هایش گرفته بود .
بی خیال خرس عروسکی سوار آدم آهنی شده بود .
بلاخره به منزل دختر کوچولو رسیدند .
ولی باید یک جوری وانمود می شد . خرس عروسکی یک کادو از طرف یک دوست است .
پس یک جعبه کفش پیدا کردند ، یک کاغذ سفید .
آدم آهنی روی آن نوشت از طرف یک دوست تقدیم به دختر شما .
بعد خرس عروسکی درون جعبه رفت .
بعد آدم آهنی زنگ در زد .
مادر دختر بچه متوجه جعبه شد .
بعد جعبه مقوای را درون خانه آنها رفت ، صدای خوشحالی دختر کوچولو شنیده می شد .
ولی آدم آهنی به این فکر می کرد ، حالا من تنهای در درون این شهر چی کار کنم ، باید بر گردم ، به مغازه اسباب بازی فروشی . ولی آدم آهنی تصمیم گرفت .
یک آدم آهنی مستقل باقی بماند . شاید این طوری می توانست ، کاری کند ، او هم پیش خرس عروسکی برود .
شاید هم اشتباه او اینجا بود . او هم باید در درون جعبه می رفت .
تا دو تای به خانه دختر کوچولو می رفتند .
کارتون
once upon a time
زنبور در یک کندوی عسل همیشه ادعای با تمام زنبور های کندو مشکل داشت ، این کارش شده بود .
دائم روی اعصاب بقیه بودن ، کم کم بقیه زنبور ها از او الگو گرفتند . این راه و روش خیلی خوب باب شده بود .
کم کم نصف کندو عادت کردند روی اعصاب هم راه بروند .
ولی چرا این کار باب شد .
الان 80 درصد کندو مثل آن یک زنبور شده اند .
وقتی که ملکه زنبور ها دستور داد ، این نا هماهنگی ها و نا فرمانی ها را پیدا کنند .
دیدند که زنبور مارتین این فرهنگ را به این کندو آورده است .
ولی مشکل این بود ، دیگر کار از کار گذشته بود . تمام زنبور ها وقتی به کاری از آن ها خواسته می شد ، مثال : باید به سراغ گلهای سمت شمال غربی بروند .
اول از همه شروع به غرغر می کردند .
اولین نفر مارتین بود ،این کار را انجام داد ، به نوعی هم از زیر کار در می رفت.
بعد از اینکه مشخص شد . به خاطر این که درس عبرتی برای بقیه شود .
مارتین را از کندو بیرون کردند ، به بقیه هم گفته شد .
هر کس مثل مارتین رفتار کند .
از کندو اخراج می شود .
کارتون
موش عینکی
موشی عینکش گم کرد ،