تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

سر نوشت یک الاغ


Once upon a time
روزی ، روزگاری .
یک الاغ بود ،همیشه برای صاحب خودش بارهای او را حمل می کرد ، ولی وقتی  الاغ پیر شد . دیگر توانی برای بردن ، بارهای صاحب خود را نداشت ، صاحب او را به جنگل برد .
الاغ را در جنگل رها کرد ، ولی این کار صاحب او یک کار جوانمردانه ،نبود .
الاغ راه باز گشت به خانه را بلد بود ، ولی باورش نمی شد . صاحب او دیگر این الاغ پیر را نمی خواهد . پس به خانه بر نگشت .
الاغ شروع به غرغر کرد ،  عجب آدم نامردی ، و بعد منتظر سر نوشت شد . پس از مدیی یک آدم دیگر الاغ را پیدا کرد ، خیلی خوشحال بود . این آدم الاغ را خانه خود برد . در طویله این صاحب جدید . 2 گاو دیگر هم بودند .
صاحب جدید هر روز الاغ را با خود به زمین های کشاورزی اش می برد . هیچ موقع سوار الاغ نمی شد . فقط بار های سبکی را  روی خورجین الاغ پیر می گذاشت . الاغ پیر همیشه این سوال را از خودش می پرسید .
چرا صاحب قبلی الاغ که خیلی به او خدمت کرده بود ، به راحتی او را رها کرده ولی این صاحب جدید با این که می دانست ، کار زیادی از این الاغ پیر نمی تواند انجام دهد . باز هم این الاغ را نگهداری می کند . کار زیادی از الاغ ساخته نیست .  

نیمکت ذخیره ها

کارتون

Once upon a time

شماره ** بازیکن ذخیره یک تیم در فوتبال سنجاب ها همیشه وقتی فوتبال بازی می کرد ،

بعد از 5 دقیقه مربی اون رو می کشید بیرون .

بعد از یک مدت اصلا شماره ** نمی رسید .

ولی همین نیمکت نشینی ها باعث شد . تا از این تیم برود .

ولی وقتی به عنوان تماشاچی می آمد، حالا دیگر در تیم سنجابها فوتبال بازی نمی کرد ، یک  سنجاب تماشاگر  بود . فقط فوتبال نگاه می کند .

دوست داشت ، دوباره حتی روی نمیکت ذخیره ها باشد . 

تصمیم گرفت ، کار مربی گری فوتبال رو شروع کند ، دنبال بر طرف کردن نقص های مربی های که با او رفتار خوبی نداشتند ، بود .

 وقتی یک تیم فقط روی 11 بازیکن که فوتبال بازی می کنند ، سرمایه گذاری می کند ،وقتی اتفاقی برای این 11 نفر بی افتد ،جایگزین خوبی هم نداشته باشی ، تیم  ضعیف می شود  .

سنجاب تجربه های خوبی از زمان بازیکن بودن و ذخیره بودنش داشت .

در مورد مربی گری با مربی تیم خود تماس گرفت ، او به تیم قبلی خود کمک کرد ، مشکلات تیم خودش را خوب می شناخت . مربی هم در عوض کارهای مربی گری را به او آموزش داد .


فرار کوچک خرس عروسکی و آدم آهنی از مغازه اسباب بازی فروشی

کارتون

Once Upon a Time

روزی ، روزگاری .

یک خرس عروسکی که در پشت مغازه ویترین اسباب بازی ها بود . 

به یک دختر کوچولو علاقه مند  شده بود .

پس این بار به جای اینکه دختری بهانه یک عروسک را بگیرید . این خرس عروسکی بود ،می خواست پیش یک دختر کوچولو باشه .

شب موقع که صاحب اسباب بازی فروشی ، مغازه را بست .

اما خرس عروسکی می خواست ، هر جوری شده دختر کوچولو رو پیدا کند .

پس یک نفر رو می خواست ، به او کمک کند ،

پس بین اسباب بازی ها نگاه کرد ، چه کسی می توانست از همه  بیشتر به او کمک  کند ؟

ناگهان چشمش به آدم آهنی افتاد .

از آدم آهنی خواست ، به او کمک کند ، ولی آدم آهنی به او اصلا توجه نکرد .

باید حرفی می زد .

که خون را در رگهای یک آدم آهنی بدون خون منجمد کند .

پس به آدم آهنی ، لقب آدم آهنی ترسو را داد .

آدم آهنی ، سخت از این لقب ترسو بودن از خود ترس هم بیشتر می ترسید .

پس این بار در این سفر یا فرار  نه نیاورد .

آدم آهنی ، و خرس عروسکی . با هم رهسپار شدند .

ولی اصلا شیشه ویترین مغازه را نشکستند .

خوب وقتی یک مدتی در یک مغازه باشی ، یک آدم آهنی ، هم که خودش از سیم و وسائل الکترونیکی  و پلاستیک ساخته شده باشه . جالب است ، در بدن این آدم آهنی خبری از آهن نبود . ولی اسمش آدم آهنی بود .

برای سفر هم سفر باشه .

آدم آهنی 3 سوت در مغازه را باز کرد ، برای اینکه صاحب اسباب بازی فروشی مغازه اش چیزی کم شود ، منظور همان دزدیده شدن اسباب بازی هاست . .

دوستان اسباب بازی خرس عروسکی و آدم آهنی در آرامش بخوابند .

با ریموتی که در دست ، آدم آهنی ، قرار گذاشته شده بود .

در مغازه را باز و بسته کرده بودند .

البته یک تغییرات کوچکی آدم آهنی در سیستم های خودش می توانست بدهد . حتی از یک دانشمند و کسی که او را طراحی کرده بود . باهوش تر شده بود . ولی متاسفانه سازنده های این آدم آهنی . خبر دار نشده بودند .

چون این آدم آهنی ، بلد بود. خودش را به خنگی بزند . یک جورهای وانمود می کرد . یک آدم آهنی معمولی است .

ولی از آن جای که خرس عروسکی . از این بابت شانس آورده بود .

پس آدم آهنی که به اینترنت پر سرعت متصل بود . فیلم های دختر بچه را از روی دوربین های مغازه برداشته بود .

با کمی محاسبه دوباره 3 سوت آدرس دختر بچه رو پیدا کردند .

ولی اشتباه نکنید .

تمام قابلیت های آدم آهنی خاموش بود . این علاقه خرس عروسکی به دختر بچه بود . که توانسته بود . آدم آهنی را محبور به انجام این کار کند .

آدم آهنی فقط یک فرمان بردار بود . این خرس عروسکی بود . فرمانده بود .

خرس و آدم آهنی باید یک مسافت ،5 کیلومتری راه می رفتند . تا به منزل دختر بچه می رسیدند .

بعد از طی 5 کیلومتر که آدم آهنی بی چاره خرس عروسکی را روی شانه هایش گرفته بود .

بی خیال خرس عروسکی سوار آدم آهنی شده بود .

بلاخره به منزل دختر کوچولو رسیدند .

ولی باید یک جوری وانمود می شد . خرس عروسکی یک کادو از طرف یک دوست است .

پس یک جعبه کفش پیدا کردند ، یک کاغذ سفید .

آدم آهنی روی آن نوشت از طرف یک دوست تقدیم به دختر شما .

بعد خرس عروسکی درون جعبه رفت .

بعد آدم آهنی زنگ در زد .

مادر دختر بچه متوجه جعبه شد .

بعد جعبه مقوای را درون خانه آنها رفت ، صدای خوشحالی دختر کوچولو شنیده می شد .

ولی آدم آهنی به این فکر می کرد ، حالا من تنهای در درون این شهر چی کار کنم ، باید بر گردم ، به مغازه اسباب بازی فروشی . ولی آدم آهنی تصمیم گرفت .

یک آدم آهنی مستقل باقی بماند . شاید این طوری می توانست ، کاری کند ، او هم پیش خرس عروسکی برود .

شاید هم اشتباه او اینجا بود . او هم باید در درون جعبه می رفت .

تا دو تای به خانه دختر کوچولو می رفتند .



اخراج مارتین زنبور از کندو

کارتون

once upon a time

زنبور در یک کندوی عسل همیشه ادعای با تمام زنبور های کندو مشکل داشت ، این کارش شده بود .
دائم روی اعصاب بقیه بودن ، کم کم بقیه زنبور ها از او الگو گرفتند . این راه و روش خیلی خوب باب شده بود .
کم کم  نصف کندو عادت کردند روی اعصاب هم راه بروند .
ولی چرا این کار باب شد .
الان 80 درصد کندو مثل آن یک زنبور شده اند .
وقتی که ملکه زنبور ها دستور داد ، این نا هماهنگی ها و نا فرمانی ها را پیدا کنند .
دیدند که زنبور مارتین این فرهنگ را به این کندو آورده است .
ولی مشکل این بود ، دیگر کار از کار گذشته بود . تمام زنبور ها وقتی به کاری از آن ها خواسته می شد ، مثال  : باید به سراغ گلهای سمت شمال غربی بروند .
اول از همه شروع به غرغر می کردند .
اولین نفر مارتین بود ،این کار را انجام داد ، به نوعی هم از زیر کار در می رفت.
بعد از اینکه مشخص شد . به خاطر این که درس عبرتی برای بقیه شود .
مارتین را از کندو بیرون کردند ، به بقیه هم گفته شد .
هر کس مثل مارتین رفتار کند .
از کندو اخراج می شود . 

عینکی برای جری موش

کارتون

موش عینکی

موشی عینکش گم کرد ،
موش هر چقدر تلاش کرد ، عینکش را پیدا نکرد ، برای همین دیگر نمی توانست ، دنیا را مثل قبل ببیند ، خیلی پریشان شده ،بود به خاطر از پسر عموی خود موش صحرایی که ویلفرد نام داشت ، خواهش کرد . عینکی برای او بسازد .
ویلفرد با اینکه اصلا چیزی از عینک سازی سرش نمی شد . این مسئولیت را قبول کرد .
ویلفرد باید یا عینکی تهیه می کرد ، راه های دیگری را انتخاب می کرد .
ویلفرد ساعتها به مغازه یک عینک ساز در محله آدم ها نگاه می کرد ، ویلفرد متوجه شده بود ، هر عینکی متختص به یک فرد می باشد ، ویلفرد نیاز داشت یک نفر آدم کمک بگیرید .
چون برای این کار موش ها امکانات لازم را نداشتند  ،
ویلفرد موفق شد . این کار را انجام دهد .
ولی چطوری به دلیل مشکلاتی که داشت . محبور بود ، یک آدم را قانع کند ، که پسر عموی او عینکش شکسته ولی سوال اینجاست ؟
چطوری پسر عموی ویلفرد ،که یادم رفت اسمش رو بگم . جری همسایه تام بود .
جری این عینک رو از کجا آورده است ، الان عینک نیست شده .
پیغام داده به ویلفرد یک عینک برای من جور کن .
ویلفرد به جری زنگ می زنه ، از اون می پرسه چطوری این عینک برای تو ساخته شد .
جری هم یک ابر از افکارش بالای سرش قرار می گیرید ، یادش میاد که این عینک رو یک دکتر آدم ها به نام آدام این عینک رو برای او ساخته پس حالا باید ویلفرد آدرس دکتر  آدام رو پیدا کند .
کلی در اینترنت می گردد ، بعد هم آدرس دکتر آدام رو پیدا می کند ،
جری و ویلفرد به دکتر آدام ایمیل می زنند .
بعد هم با هم یک وقت می گیرند .
دکتر آدام هم یک عینک مخصوص چشم های جری برایش می نویسد .
یک عینک ساز آشنا هم پیدا می کند ، تا عینکی مخصوص چشم یک موش بسازد .