| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
کارتون
روزی از روز ها ماهی قرمزی در یک دریاچه زندگی می کرد .
ماهی قرمز با خرچنگی در آن دریاچه دوست بود . خرچنگ و ماهی قرمز بها هم دیگر تمام دریاچه را چند بار هر روز شنا می کردند .
ولی یک روز اتقاق خوبی در دریاچه افتاد ، یک خرچنگ دیگر به جمع این دوستها اضافه شده بود .
ساکنان این دریاچه موجودات زیادی بودند ،مثل پلیکان ها ، لاک پشت های آبی، اسب آبی حتی تمساح ها
ولی تعداد زیادی خرچنگ ولی این خرچنگ از دریاچه ای دیگر پای پیاده برای دیدن یک فامیل به این دریاچه آمده بود .
قصد داشت یک ماه دیگر برود .
ماهی قرمز و خرچنگ که دوستان قدیمی تری بودند ،ماهی قرمز متوجه شده بود ، بیشتر وقت دوست قدیمی اش را خرچنگ تازه وارد با حرفهای که می زد ، به خود اختصاص داده بود .
خرچنگ تازه وارد از خوبی های دریاچه ای گفت : آب دریاچه ای که از آن آمده ام زلال تر و شیرین تر است ، اصلا همه چیز در آنجا فرق می کند . همه چیز در دریاچه ای که من از آن آمده ام خیلی بهتر از اینجاست .
بلاخره بعد از یک ماه خرچنگ تازه وارد خواست از آن برکه برود ، به خرچنگ ساکن این دریاچه پیشنهاد داد ،
خرچنگ تازه وارد گفت : با من بیا تا آسمان آبی تر نیست ، ولی زمین آن خیلی فرق می کند ، آب و هوای بهتر غذایی بیشتر کار کمتر و یک زندگی عالی تر ....
خرچنگ ساکن دریاچه که خرچنگ ساده ای بود ، هر حرفی را زود باور می کرد .
ماهی قرمز این حرفها را شنید گفت : دریاچه ای که شما از آن صحبت می کنید ، هیچ چیزش از این محل بهتر نیست . فقط در آنجا خیلی کوچکتر از اینجاست .
ولی خرچنگ ساکن دریاچه گفت : ماهی قرمز تو از اینکه من به دریاچه بهتری بروم حسادت می کنی .
فردا خرچنگ ساکن دریاچه و خرچنگ تازه وارد ، ماهی قرمز را تنها گذاشتند و پیاده رهسپار دریاچه ای دیگر شدند .
بعد از 20 روز خرچنگی که دوست ماهی قرمز بود ، خسته و لاغر تر از قبل برگشت .
وقتی ماهی قرمز او را دید به او گفت : چه شد ، آیا واقعا دریاچه ای که آن خرچنگ از آن تعریف می کرد . بهتر بود .
خرچنگ گفت : همه چیز خوب بود ،ولی همان طور که گفتی ، آن دریاچه خیلی کوچکتر بود . آب دریاچه ما خیلی بهتر و زلال تر است .
تمام تعریف های خرچنگ تازه وارد ، دروغ بود .
کارتون
یه روز 16 عدد زنبور با هم مشغول گشت زنی بودند . دو عدد از زنبور های که آخر مانده بودند . از گروه جا ماندند . سرعت گروه خیلی زیاد بود .
این دو زنبور دیشب تا دیر وقت پای تلویزیون مشغول تماشای فوتبال بودند .
به خاطر همین امروز صبح زیاد سرحال نبودند .
اسم یکی زرد بود ، زرد گفت : زنبور سفید حالا چی کار کنیم ؟
زنبور سفید گفت : عجب درد سری گفتم ، هر وقت این زنبور تیره رئیس می شود . همیشه این دردسر رو داریم ، طوری سریع حرکت می کند ، همیشه چند زنبور جا می مانند .
زنبور زرد گفت : حالا گمشدیم ، چی کار کنیم .
زنبور سفید گفت: من خوابم میاد ، بیا همین جا بخوابیم .
زنبور زرد گفت : در این موقعیت در این جای نا آشنا بخوابیم .
زنبور سفید گفت : روز آن درخت می رویم ، من بیدار می مانم ، 5 دقیقه تو بخواب ،بعد من تو را بیدار می کنم . من 5 دقیقه می خوابم .
حتما تا آن موقع گروه بر می گردد ، دنبال ما .
همین کار را کردند هرکدام به نوبت 5 دقیقه خوابید . بعد از 10 دقیقه سر کله گروه زنبور ها به سر دسته زنبور تیره از راه رسید .
زنبور تیره گفت : ای تنبل ها چرا جا ماندید .
زنبور سفید گفت : به خاطر این جا ماندیم ، گروه خیلی سریع حرکت می کند ، هر موقع تو فرمانده می شوی ، این مشکل را داریم . به موقع استراحت نداریم ، فقط پیش به سمت گلهای تازه نمی شود . کمی هم بین راه استراحت بده .
اصلا حواست به زنبور های آخر صف نیست .
زنبور تیره گفت : فعلا همین جا 10 دقیقه استراحت می کنیم ، بعد به سمت گلها پیش می رویم .
زنبور تیره سعی کرد ، از آن به بعد همیشه از زنبور های آخر صف حین پرواز با خبر باشد .
کارتون
یک ملخ در شهر حشرات مغازه کفاشی داشت ، ملخ روزی 2 یا 3 مشتری داشت ، کفشهای آن ها را تعمیر می کرد .
در عوض تعمیر کفش ها به جای پول غذا تحویل می گرفت . روزی یک کفش دوزک به مغازه ملخ آمد . کفشهای او خراب شده بود .
کفش دوزک گفت : هر قدر بازار حشرات را گشتم ، کفشی اندازه پاهای من نبود ، برای سنجاقک ها ، پشه ها ،مورچه ها و خیلی از حشرات کفش پیدا می شود .
اما برای کفش دوزک ها کفش پیدا نمی شود .
ملخ گفت : برای من هم عجیب است ، کفش دوزک ها بهترین کفاش های حشرات باید باشند .
کفش دوزک خندید گفت : بله ، من خودم بهترین کفاش بودم .ولی از وقتی که کمی پیر شدم ، چشم هایم نزدیک را مثل جوانی هایم نمی بینم . در جوانی همیشه برای خودم کفشهای خوبی می ساختم .
ملخ گفت :
پس بگذارید ، من اندازه پای شما را بگیریم .
ملخ اندازه پای کفش دوزک را گرفت ، بعد به او گفت :
فردا بعد ازظهر کفش های شما آماده است .
کفش دوزک گفت : خداحافظ دوست من .
امشب احساس خشم زیادی در سر دارم ، نمی دونم چرا ؟
ولی هر کاری هم می کنم ، این خشم بی دلیل مسخره دست از سرم بر نمی دارد ، خشم
سه کلمه است .
خ ش م
ولی هر چیزی است ، چیز خوبی نیست ،
خشونت ، باید یک تابلو ایست ، بزرگ داشته باشه .
ولی ولی ولی ولی ولی ولی
به این دلیل ، به آن دلیل هزارتا حرف بی سرو ته ، نباید خشونت بیش از 30 ثانیه طول بکشد .
باید کاری رو انجام بدهم ،ولی زیر بار خشونت خودم ، له شدم.
نه خشونت کسی ، احساس می کنم ،
یک سم کثیف در خونم جریان دارد ، خوش بحال تمام لحظاتی که ریلکس بودم .
در خشونت تصمیم گرفتن کار فوق العاده اشتباهی است ، اگر صبرم رو زیاد نکنم ، آینده خوبی در انتظارم نیست .
فقط خدا می تواند ، من رو هدایت کند .
یک درس داشتیم ، در دینی حضرت موسی بود ، اگر اشتباه نکنم ، اگر اشتباه اشاره کردم من رو ببخشید .
از خدا خواست ، «شرح صدر » خواست تا قوم خودش را تحمل کند . حالا خدایا من هم واقعا نیاز به این شرح صدر دارم .
صبرم رو زیاد تر کن .
امروز دوباره مجبور شدم ، به خاطر گرد و غبار اتاقم را تمیز کنم .کار خیلی سختی بود . حدود 1 ساعت کار خسته کننده . تمام میز کامپیوتر با تمام تشکیلاتی که روی آن بود . نه اجزای کامپیوتر خرده ریز ها را بگذاری یک طرف، بعد شروع کنی گردگیری .
به نظر من وقتی یک هفته دیگر گرد و غبار همه چیز را می گیرید .
البته زمان سربازی نزدیک های یک شهری بودم . 2 ساعت که بیرون بودیم . بعد بر می گشتی . داخل یک نفر به من گفت : پیر شدی . جلوی آینه وقتی خودم را نگاه کردم . ظرف این 2 ساعت تمام سر و صورتم را خاک به طوری تمام سرم سفید شده بود .
دلم به حال شهرهای می سوزد . الان اوضاع خوبی از لحاظ آب و هوایی ندارند .
خوب الان همه چیز تقریبا اوضاع بهتری از لحاظ ظاهری پیدا کرده است . ولی آیا لازم است . به نظر من اوضاع درهم و برهم . خیلی با حال تر است .
خیلی با نظر خودم موافق نیستم . ولی مثل بعضی از مواقع وقتی همه چیز در هم و برهم است . جای خیلی از چیزها را بلد هستم . ولی وقتی اوضاع روی نظم باشد .
خیلی از وسایل سر جای خودشان می روند . به خاطر همین باید کمی وقت صرف کنی تا آن وسیله را بیاوری .
بعضی از مواقع وقتی یک کار یا وسیله جلوی چشمم است . بیشتر آن کار را انجام می دهم . وقتی آن کتاب به جای خودش می رود .
اصلا به یاد آن کتاب نمی افتم ، یا آن کار .
بعضی مواقع ای در مورد من درهم و برهم بودن بهتر است . الان که دارم اتاقم را نگاه می کنم . انگار همه چیز درهم و برهم است .
کتاب های که کف اتاق هستند . ولی انگار دیدنشان برای من عادی شاده اند .
عحب حادثه غم انگیزی ولی خود من هم الان متوجه شدم ، دیگر نسبت به راه کار در هم و برهم بودن ، واکسینه شده ام . انگار کتاب های را که باید هر از چند گاهی نگاهی به آنها بی اندازم ، را فراموش کرده ام .
عجب نکته با حالی .
کجای این قضیه با حال بود ، تاسف بار ، غم انگیز بود .
انگار یک میلیون کار ناقص دارم ، امیدوارم ، قبل از اینکه عمرم تمام شود ، حداقل نه زیاد 5 یا 8 تای از این کار ها را انجام دهم .