| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
الان ساعت 03:37 وای خدا سرشانه سمت راستم ، وای دلتویید هیچ حسی ندارم ، خوب . الان می فهمم چرا با سرعت نرمال بدون هیچ دغدغه ای کار می کرده ام ، شاید خاطرات خوبی از سریع کار کردن نداشته ام . ولی عجب آدم بی حالی هستم . شاید مسابقاتی که آدم هیچ تماشاچی نداشته باشد .
هیچ امتیازی در آن پخش نشود . هیچ چیز ، بدست نیاوری ولی به غیر از درد شانه همین جوری تمام می شود احسامی کنم بله ساعت رو یک ساعت اشتباه ثبت کردم ، الان ساعت 02:39 دقیقه است .
خوب وقتی همه چیز به صورت خیلی سریع شد . این اشتباهات هم در آن عادی تر می شود . این چیزی که من به آن دستزده ام .
نمی دونم . الان حس خوبی و قوی ندارم ، فکر کنم ، هرچی انگیزه داشتم رو یک جا سوزندم ، دیگر انگیزه و انرژی ندارم ، ای کاش می توانستم . این کار رو با قدرت بیشتری انجام دهم . این کاش چیز بیشتری می توانستم ، یاد بگیریم .
خوب . حداقل یک مسابقه در درون خودم ، برای یکی از توانایی های که داشتم ، برگزار کردم . ای کاش بتوانم ، این کار رو با انگیزه بیشتری انجام دهم . ولی این خیلی خوبه که چیزهای که خودم رو دوستدارم می نویسم .این قدرت رو بیشتر از قبل می کند .
ولی الان به جای که احساس اعتماد به نفس خوشحالی کنم . حس خودم رو نمی توانم ، مدیریت کنم .
شاید در قدم اول باید یاد می گرفتم . که اعتماد به نفس داشته باشم . شاید این چیزی که من می خواهم . شاید هم همیشه هیچ چیز رو نخواسته ام .
اصلا خوب نگاه کن .
آدم بی خاصیت تا حالا چیزی رو از ته دل خواسته ای؟
پاسخ مسلما نه است .
اوایل خواسته ام ، ولی از بس نرسیده ام به چیزی که از اعماق قلب می خواسته ام ، آموخته از این به بعد هیچ چیز رو از ته قلب نخواهم .
ای ..........
خوب پاشو سعی کن . حداقل برای خالی نبودن عریضه این کار رو انجام دادی شاید یک کار نو بود ، از این به بعد با خودم با هیچ کس نیستم . سعی کن اگر چیزی رو خواستم . با تمام وجود بخواهی هیچ موقع اگر نرسید ، با شرط عقل بی شرط عقل با تمام وجود تلاش کنی .
با تمام روحت کار کنی حتی از انگشت کوچیک پا هم استفاده کنی . این رو دیگه از کجا آوری .
آدم تمام بدنش روح دارد .
اگر از انرژی انگشت کوچیک یا یک نخود استفاده کنی . می دونم کوچک رو اشتباه تایپ کردم اصلا عمدا اینطوری تایپ می کنم . اگر یک نخود از توانایی های که داری یاد بگیری بهتر استفاده کنی .
تمام مشکلات من رو حل می کنم Got it
گرفتی .
خوب همه چیز شروع شد شاید خبر نداشته باشید . ولی الان من در یک مسابقه شرکت می کنم ، که باید خیلی سریع تایپ کنم ، انگار خیلی سریع باید تایپ کنم . این کار رو باید انجام بدهم .
خوب امشب همه چیز درهم و برهم تر از همه شب است ، چون هیچ چیز رو نمی توانم ،فکر کنم ، انگار همه چیز در دست دیگر است .
وای خدای من چقدر استرس دارم ، این هم صدای زیاد از کیبرد ، آن هم با این تکنیک ، الان باید چی بنویسم . باید بیشتر تمرکز داشته باشم . ولی انگار من نمی توانم . خوب الان احساس می کنم ، من یک بازنده هستم . ساعت چند است . خوب الان ساعت 01:46 دارم من 10 پست امشب در 5 وبلاگ باید داشته باشم .
این رکورد برای من هیچ اهمیتی ندارد ، فقط خوبی این روش این است که خیلی سریع دارم کار می کنم . منی که این همه باید فکر کنم یک چیز رو بنویسم . البته خیلی هم فکر نمی کنم .
فقط احساس می کنم .الان همه چیز به مرگ و زندگی من بسته دارد . یکی جلوی من رو بگیرید .
زیاد اتفاق خاصی نمی افتد . فقط احساس می کنم . دغدغه های که داشتم ، دارند . خودشون رو نشان می دهند . انگار الان مچ تمام شکست های زندگی خودم رو گرفتم . همه چیز خیلی سریع تر دارند آشکار می شوند .
من دوست داشتم ، خیلی زیاد درس بخوانم ، انگار دلیل این که در مدرسه در دانشگاه در کار در هم چیز زندگی ام شکست خوردم دلیل اش این گیج بازی بود .
یادم نمی رود ، برای یک موضوعی فرستاده شدم . هنگ موقع سرباز فرمانده اسم رو صدا کرد . دقیقا وضعیت زندگی من همراه من بود .
به من نگاه کرد گفت : امیر گیج بازی در نیار .
البته با اردات به هم نام های من امیر منظور خودم هستم . امیر می تواند امید باشه می تواند محمد باشد ، فرقی نمی کند هر اسمی که شما دارید .
من با تایپ ده انگشتی و یکمی استعداد ژنتیکی دارم ، این مسابقه که خودم در آن شرکت کرده ام ، بر محدودیت های خودم غلبه می کنم .
تا این حد کافی الان ساعت01:51
همیشه کارهای که دیر به مقصد می رسند . یا به مقصد نرسیده اند ، یک چیز آنها رو تهدید می کند ، آن هم این است ، که هرگز به این هدف نرسی .
چه اقداماتی باید آدم انجام بدهد . تا به کاری که می خواهد ، به مقصد برسد .
این که به هر طریقی سعی کند ، هدف های قدیمی خودش رو از دست ندهد . سعی نکند خودش رو فراموش کند . به نوعی سعی کند . خودش باشه .
چرا ؟
خستگی به من چیره شده بود ، من هم آدم هستم ، امروز چند روز است ، بعد از ظهر ها که عادت داشتم ، می خوابیدم ، اصلا وقت نشد ، بخوابم .
برق رو خاموش کردم ، همه چیز خاموش می خواستم ، بخوابم .
انگار ظرف 5 دقیقه خستگی ام رفت . بعد دوباره شروع شد ، امروز حال فعلا کار کن . اگر امروز .
خوب جالبه ولی نوشته ای که می خوانید ، امکان داشت هرگز وجود نداشته باشد ، ولی به هر حال بدون تلاش با تلاش چون الان که دارم ، می نویسم ، خیلی احساس خستگی نمی کنم ، که چشم هام خیلی خسته باشه ، بلکه فقط قبل این نیم ساعت پیش انگار تمام خسته ترین آدم روی کره خاکی بودم .
به هر حال امروز هم انگار می خوام کار امروز هم انجام داده باشم ، بعد بخوابم .
نبود ،
چی نبود ، یادم می یاد سربازهای که فریاد می زندند ؟ نبود 20 روز دیگر .
تا به مرخصی بروند ، خدمت تمام شود .
بعضی از وقت ها احساس می کنم . هیچ نوری در دهنم وجود ندارد .
بعضی از اوقات احساس می کنم ، هر قدر تلاش کنم ، بدتر از قبل خواهم شد ، چرا اینقدر تاریکم ، خدایا چرا گاهی اوقات باید بعضی از اتفاقات در ذهن من درک نمی کنم .
چرا ؟ این همه سوال دارم ؟
ولی باز هم دوباره از لبه پرتگاه من رو می آوری کنار ، دوباره نور امید ، دوباره نور امید می رود ، دوباره احساس می کنم ، هیچم احساس سردی دارم .
دوستدارم ، گریه کنم ، دوستدارم ، فریاد بزنم ، دوستدارم ، همه چیز را خورد خاک شیر کنم ، احساس می کنم ، گذشته را نمی توانم جبران کنم .
احساس می کنم ، فردا فقط مشکل دارم ، در روزگاری بیشتر باید حواست جمع باشد ، کلاه آدم را باد نبرد ، ولی چرا کلاه من رو باد برد ،
چرا ؟
چون امید هم جنسش از رویا و باد بود ، ولی انگار چیز خوبی بود ، خوب از وقتی رفته من هم دلم خیلی براش تنگ شده ، احساس می کنم ، بعضی اوقات باید وقتی هیچ دغدغه نمی دونم ، دارم یا ندارم ، ولی خودم رو به چالش بکشم ، تا قوی تر باشم ،
همه چیز در نوشته بالا فرضی است ، ولی من احساس های منفی خودم رو بیشتر شناختم ، یعنی درست فرضی ولی کمی شاید روزی که نا امید ، نا امید ، شوم به این روز بی افتم ، خوب باید چی کار کنم ؟
نقشه راه کو
ای بابا حرف بقیه رو گوش نکردی ببین حالا همیش مقصر آن چند کتابی بودند ، که در جوانی خواندم ، شاید بیشتر مقصر آنتونی رابینز بود ،
حالا من هم ، همش کلید کردی روی این مطالب خوب ، خوب علاقه دارم ، عولاقه دارم ،
همش همین ، کافی ، بسه .
کجا بودی ،
آه خدا چرا من می ترسم ، اصلا چرا در این دنیا هستم ؟ دوست دارم ، فرار کنم ، از چی نمی دونم ؟
ولی هر قدر فرار کردم ، تازه فهمیدیم ، همیشه ، هم از دست خودم نمی توانم فرار کنم ، هم شما همیشه با منی .
فکر کنم .
فرار فایده ای ندارد ، من تسلیم هستم .
این مدت فکر می کردم ، قایم شدم ، در حالی که از همیشه آشکار تر بودم ، در حالی مثل کبک سرم زیر برف بود .