تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

نهنگی در گل(قصه کارتونی)

 Once upon a time

   قصه کارتونیا

نهنگ در گل گیر افتاده بود ، ناگهان پسری کوچک متوجه نهنگ شد چون خیلی کوچک بود . جلو رفت شروع به هل دادن نهنگ کرد .

نهنگ فقط از هل دادن پسرک حس قلقلک و خنده به او دست داد امیدی نداشت.

با این هل دادن جا به جا شود. ناگهان پسر به قسمت عمیق آب رفت آب پسر را با خود برد .

نهنگ تنها کسی بود که فریاد کمک پسر را می شنید.نهنگ که تلاشی برای بیرون کشیدن خود از گل نمی کرد.

حالا خیلی به جنب جوش افتاد.چند بار خودش را با تکان های محکم از زمین جدا کرد .از گل خودش را بیرون کشید.

پسر بچه را نجات داد.

بادبادک اسب سیاه


Once upon a time

بادبادکها

در شهر عجیب ساکنان آن فقط بادبادکها بودند . این بادبادک ها هر کدام به شکل حیوانی یا  آرزویی  بودند . رنگهای به خصوص داشتند . امیدها و آرزو های  یک پسر بچه در شهر بادبادک هایش بود . در حالی که خودش از وجود این چنین شهری بی خبر بود .  ولی بادبادکی به اسم بادبادک سیاه تصمیم گرفت . همه بادبادکها را نابود کند .

بادبادک سیاه به شکل یک اسب سیاه بود .

اسب سیاه از بس منتظر بود . به یک اسب واقعی تبدیل شود . ولی تنها بادبادک های خاصی می توانستند . وقتی عمرشان پایان می رسید  .

آنها خالی نمی شدند . این بادبادک ها تبدیل به چیزی واقعی می شدند .

آخرین چیزی که به یک ماشین اسباب بازی ، واقعی شده بود .  

این شهر بادبادک در رویایی یک پسربچه  زندگی می کرد . تمام رویاهای او عبارت می شد . از اسباب بازی ها و خیلی از چیزهای که دوست داشت .

ولی این بادبادک تا زمانی که رنگ های متنوعی داشتند .

ایرادی که این بادبادکها داشتند این بود . باید کودکی بند بادبادک را محکم در دست خودش می گرفت . اگر بند بادبادک ها را رها می کردی .

بادبادک  خیلی سریع سوار بر باد  می شد . در آسمان آبی آنقدر بالا می رفت . سرنوشتی جز ترکیدن در انتظارش نبود .

هیچ بادبادکی دوست نداشت . دچار این سرنوشت شود .

ولی بادبادک ها عمر خیلی کمی دارند . این بادبادک چند سالی عمری داشت .(خیلی عجیب بود ) بادبادک اسب سیاه . خیلی نزدیک بود . به یک واقعیت تبدیل شود .

اسب سیاه از اینکه به واقعیت نزدیک نمی شد . خیلی عسبانی بود . اسب سیاه فقط در چند موقعیت می توانست به واقعیت نزدیک شود . ولی آن چند موقعیت هم گذشته بود .

اسب سیاه محکوم بود. به اینکه تمام عمرش یک بادبادک باقی بماند . دلش خیلی شکسته بود . ولی این دل شکستگی هم به او کمک نمی کرد .

ادامه لینک دانلود فایل PDF

دانلود  بادبادکها PDF


پشمک وقتی بزرگ بشم ، یک فوتبالیست خوب می شوم (قصه کارتونی )


کارتون
Once upon a time
‎10/‎16/‎2015
ابر باران اسم گوسفندی است ، برادری دارد به نام پشمک .
شروع قصه :
ابر باران خسته بود ، اوضاع آن طور که پیش بینی می کرد ، پیش نمی رفت . برعکس شرایط طوری بود . هیچ موقع فکرش را نمی کرد . ابر باران باید چند توانایی جدید یاد می گرفت . برای اینکه در کارش باقی بماند .
در حالی که پشمک در خانه اصلا با او همکاری نمی کرد . همیشه مشغول بازی کردن با صدای بلند بود . غیرممکن بود .
این وظایف جدید را یاد بگیرید . ولی اگر این توانایی ها را یاد نمی گرفت ، خبری از شغل نبود . وضعیت جالب نداشت . کار به جای رسید . ابر باران به این فکر می کرد . اگر شغلش را از دست بدهد . چه کار دیگری می تواند انجام دهد .
پشمک دائم در حال توپ بازی در خانه بود .
ابر باران بین اینکه برای حفظ این شغل تلاش کند . یا کلا به فکر دیگری باشد . نمی توانست تصمیم بگیرد . ابر باران در شرایط بلاتکلیفی بود .
پشمک وقتی ابر باران نگاه به وظایف جدیدش می کرد . بیشتر از قبل گیج تر می شد . در همین حال پشمک هم از او درخواست می کرد . کمی هم وقت صرف او کند .
پشمک اشاره کرد . می خوام وقتی بزرگ بشم . مثل پله باشم .
پشمک جرقه ای را در ذهن ابر باران روشن کرد .
ابر باران الان در سن بزرگسالی بود . پشمک خیلی کوچکتر بود .
ابر باران نگاهی به پشمک کرد . ای کاش من هم کودک بودم . پشمک الان دوست دارد ، مثل پله فوتبالیست خیلی خوبی شود .
ولی من هم اگر کوچک بودم ، دوست داشتم ، آدم موثر و مفیدی باشم . برای خودم ارزش بالایی قائل باشم ، بیشتر برای موقعیت هام تلاش کنم .
اگر الان یک بچه بودم ، در این موقعیت بودم ، چی کار می کردم .
رویاهای کودکانه پشمک وقتی بزرگ بشم مثل پله باشم .
ابر باران حالا بزرگ بود . خیلی از راه ها را نمی توانست باز گردد . ولی پشمک تمام راه ها به سویش باز بودند ، تمام امیدها و آرزو ها تماما مال پشمک بودند .
اگر ابر باران می توانست ، انعطاف از خودش نشان دهد . پشمک هم آینده بهتری خواهد داشت . اگر ابر باران غیر امیدوارانه کار کند ، پشمک چیزهای خوبی از او یاد نمی گیرید .
ابر باران باید عرضه از خودش نشان دهد . ولی در عمل خیلی سخت است ، ابر باران دیگر کودک نیست . او حالا با مشکلات واقعی سر و کار دارد .
ابر باران دلایل زیادی دارد . اگر من توانایی انجام این کار را داشتم . در شغل های بهتری کار می کردم .
اگر من توانایی انجام این کارها را داشتم ،5 سال قبل این چیزها را یاد می گرفتم ، شاید 10 سال قبل .
من آدم باهوشی نیستم .
من عرضه ندارم ،
آقای ..... آدم با عرضه ای است ، او می تواند ، من نمی توانم .
این کار کمر آدم خرد می کند . دیگر حوصله نشستن روی میز را ندارم .
واقعا در یک لحظه نمی توانم این حد تمرکز کنم .
من به هیچ وجه نمی توانم ،
گاهی این فکر ها 10 بار شاید، خیلی با سرعت به ابر باران حمله می کنند .
ابر باران با وجود اینکه نکته را می فهمد . اول باید توانایی روحی انجام کار را قبل از اینکه توانایی انجام کار را پیدا کند .
برای خودش به وجود آورد ، ولی باز هم بعد از گذشت سال ها و مدتها تصمیم نگرفته است .
این کار را انجام دهد .
توانایی انجام فرضی کار قبل از توانایی انجام عملی کار حتی اگر کار غیر ممکن باشد .
توانایی انجام کار غیرممکن قبل از انجام آن .
ولی حیف ابر باران آدم عاقلی است ، هیچ موقع این کارها غیر عاقلانه را انجام نمی دهد .
پشمک ناگهان این حرف را می زند . پله شوت و گل .
ابر باران مانده است ، صفحات 200 صفحه ای که هیچ چیز از آن نمی داند .
شاید اصلا خیلی دیر شده ، اگر یک هفته پیش شروع می کرد بهتر بود . 

خواب پشمک (قصه کارتونی )

قصه کارتونی
Once upon a time
‎10/‎15/‎2015
ابر باران اسم یک گوسفند است ، برادری به نام پشمک دارد ، دوستان شال گردن و ابر آتش هستند .
شروع قصه :
پشمک خواب بود . در خواب می  دید ، برادرش ابر باران . در حال فرار است . از دست تیز دندان او را تعقیب می کند .
ولی وقتی تیز دندان او را می گیرید . اتفاق عجیبی می افتد . ابر باران تبدیل به یک ابر سفید بزرگ می شود . ابر بالا می رود . بعد عصبانی می شود .
با یک رعد و برق حساب تیز دندان را می رسد.
تیز دندان که دچار برق گرفتگی می شود .

آیا پشمک به تنهای این خانه مقوایی را ساخته (قصه کارتونی )

کارتون
once upon a time
‎10/‎14/‎2015
گوسفندی به اسم ابر باران  ، به همراه برادرش زندگی می کرد ، دوستان آنها به اسم های شال گردن و ابر آتش بودند .
گرگی هم دشمن آنها بود ، اسم این گرگ تیز دندان بود .
شروع قصه :
پشمک این بار نقشه جدیدی به سر داشت . قصد داشت . برادرش را غافلگیر کند .
ابر باران از پشمک دائم می خواست . چند کاردستی درست کند .
ولی همیشه برای این کار علاقه ای از خود نشان نمی داد .
پشمک به کمک ابر آتش یک خانه مقوایی زیبا ساخت ، تا جای که می توانست . خودش این کار را انجام داد ، بقیه قسمت ها را از ابر آتش کمک می گرفت .
خانه مقوایی قشنگی ساخته بود . ولی به خاطر این خیلی خوب شده بود . چون ابر آتش به او کمک کرده بود .
وقتی خانه مقوایی به برادرش نشان داد . ابر آتش این سوال را از او پرسید ؟ به تنهایی این کار را انجام دادی یا کسی به تو کمک کرد ؟
پشمک خیلی سعی کرد ، دروغ بگوید . ولی راستش را گفت .
ابر باران خیلی از کار پشمک غافلگیر شده بود . چون خیلی حرفه ای روی این خانه مقوایی کار شده بود .