تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

کوین خرگوشه درست کردن کیک (قصه کارتونی )

کارتون

Once upon a time

خرگوش بیشترین  از قبل تلاش می کرد ،

انگار بعد از مدتها چیز گمشده ای از وجودش را پیدا کرد ،

در شهر خرگوش ها خرگوش به کوین سعی می کرد ، برای خود خانه ای بسازد ، که جنس آن از شیرینی باشد .

کوین نیاز به مقدار زیادی مواد برای شیرینی پزی بود . برای این کار باید از خرگوش های دیگر هم کمک می گرفت .

ولی باید تعداد زیادی از خرگوش ها را در یک مهمانی دور هم جمع می کرد ، در ضمن از این خرگوش ها باید ورودی می گرفت . تا هزینه ساخت این خانه از جنس شیرینی به دست می آورد .

دست آخر نتوانست ، شیرینی به این بزرگی بسازد .

چون خیلی بزرگ بود . ولی قرار شد . این شیرینی خیلی کوچکتر شود . تصمیم گرفتند . اندازه این شیرینی به اندازه یک ماشین خرگوشی شود .

شیرینی به اندازه یک ماشین خرگوشی بود . کوین شروع به پختن این شیرینی بزرگ کرد . حدود یک هفته مشغول پختن کیک می کرد .

چند شیرینی پزی به او کمک می کردند .

بلاخره روز موعد فرا رسید ، ولی به خامه زیادی نیاز داشتند ، مقدار خامه کم آمد، باید خامه ی بیشتری فراهم می کردند .

ولی تمام خامه های شهر هم به اندازه ای نبود ، که تمام این کیک با خامه پوشیده شود .

کوین تصمیم گرفت، این کیک را با دو روکش متفاوت بپوشاند ، نصف آن خامه بود ، نصف دیگر آن را با پوشش شکلات درست کرد .

بلاخره کیکی پخت به اندازه یک ماشین با دو قسمت متفاوت یک قسمت آن خامه و نیمه دیگر آن شکلاتی بود .

پرواز تا رودخانه جلو دسته (قصه کارتونی )

;کارتون

Once upon a time

روزی ، روزگاری

چند کبوتر تصمیم گرفتند ، به یاد روزهای گذشته سفری به رودخانه ای بزنند ، که در بچگی یک بار به آنجا رفته بودند .

سه کبوتر به نام های ، مایک ، ماریو ، مارکو .

مایک به بقیه گفت : نوبتی یک نفر جلو می رود ، بعد جای هر موقع کسی که جلو پرواز می کند ، خسته شد . جایش را به کبوتر دیگری می دهد ، ولی ماریو گفت : شما کبوترهای ضعیفی هستید ، من تا رودخانه جلو شما پرواز می کنم ، شما فقط پشت سر من بیایید .

پس ماریو جلوی مایک و مارکو  پرواز کرد ، کمی جلوتر که رفتند ،

خستگی بر ماریو  چیره شد . ولی به خاطر حرفی که زده بود ، برایش خیلی سخت بود ، جایش را به مارکو و مایک بدهد .

از همه بدتر مایک  و مارکو پشت سر او در حال پرواز بودند ، او را تشویق می کردند ،

مارکو می گفـت : آفرین خیلی عالی جلو می روی .

مایک  می گفت : ماریو عجب استقامتی دارد ،

ماریو تا نیمه های راه پیش رفت . تا اینجا به هر زحمتی بود ، جلوی همه پرواز کرده بود .

ماریو می خواست ، جای خودش را به مارکو بدهد .

ناگهان جغدی به اسم ، نیکلاس ، و کلاغی به اسم توماس .

مارکو فریاد زد ، نیکلاس و توماس ماریو تا اینجا جلوی ما تا مسیر رودخانه را جلوی ما پرواز کرده است .

مشکل ماریو اعتراف کند ، خسته شدم . دو برابر شد .

حالا توماس و نیکلاس هم برای آنها جالب بود ،آیا تا پایان مسیر رودخانه ماریو می تواند ، جلوی این کبوتر ها و کلاغ و جغد پرواز کند . بدون اینکه جای پرنده جلودار را به کس دیگری بدهد .

ماریو در عمل انجام شده قرار گرفته بود .

صدای تشویق های مارکو و مایک و توماس و نیکلاس در گوش ماریو بود .

حالا ماریو انگار خستگی و نا امیدی را فراموش کرده بود ، تقریبا به رودخانه رسید .

صدای تشویق بالاتر و بالاتر رفت .

مایک : عجب کاری کردی .

مارکو : خیلی پر قدرت مسیر رو رفتی .

توماس : فوق العاده بودی .

نیکلاس : خیلی عالی این مسیر رو رفتی .

مارکو در پایان گفت : من وقتی نیکلاس و توماس رو دیدم ، می خواستم جای خودم رو به مارکو بدم .

ولی از بس تشویق کردید . هر بار می خواستم ، بگم دیگر نمی توانم ، انگار چیزی جلوی من رو می گرفت .


ماریو خرگوش و دوچرخه سواری (قصه کارتونی )

کارتون

Once upon a time

باور کردنی نبود ، ولی اتفاق افتاده بود .

ماریو خرگوشی بود ، دوچرخه سواری بلد بود ، ولی الان با وجود 2 سال بود . دیگر دوچرخه سواری نمی کرد ، الان دیگر دوچرخه سواری یادش رفته بود .

ولی این امکان نداره ، خرگوشی که دوچرخه سواری بلد باشد ، دیگر دوچرخه سواری یادش نمی رود . ولی ماریو خرگوشه دچار این بلا شده بود .

انگار بعد از گذشت 2 سال دیگر نمی توانست ، دوچرخه سواری کند .

ماریو نگاهی به دوچرخه انداخت . هر چه قدر با خودش کل انجار رفت . نتوانست خودش رو راضی کند . دوباره این کار رو امتحان کند .

بدون اینکه کسی خبردار شه .

آرام این کار رو انجام نداد . بعد از دوچرخه فاصله گرفت .

به اندازه خیلی ، خیلی بین او و دوچرخه فاصله افتاده بود . شاید هرگز دیگر ماریو نتواند ، سوار دوچرخه شود . این بین مشکلات ریز و درشت ماریو گم بود .

بنابراین شاید کار درستی انجام داد ، امکان داشت ، ماریو زمین بخورد و آسیب ببیند .

شاید فقط بچه ها از زمین خوردن ترسی ندارند ، حالا ماریو بزرگتر شده بود ، نمی خواست کسی زمین خوردند او را با دوچرخه ببیند .


موش پدر و پسر (قصه کارتونی )


کارتون
Once upon a time
موش در حال شماردن پول های مغازه بود ، اسم این موش فرانک بود ، فرانک در شهر بهترین مغازه را داشت ، فرانک آنقدر پول می شمارد ، تقریبا حدود 2 ساعت وقتی مغازه تعطیل می شد .
او مشغول شماردن این پول ها بود ،از بچگی این کار را به پدرش کلارنس به او نشان داده بود .
حالا به خاطر نصیحت های پدر به موفقیت بزرگی دست ،پیدا کرده بود .
همیشه به پدرش احترام می گذاشت ، تا این که پدر از او خواست ، تا در شغل پدری آنها جای او را بگیرید ، ولی او شغل پدر را دوست نداشت ، به کارهای دیگری علاقه داشت ، استفان و فرانک بعد از مدتها روابط پدر و پسر خوب یک جدایی طولانی بین آنها افتاد .
فرانک وقتی به خانه پدر می رفت . دیگر هیچ چیز مثل قدیم ها نبود ، به خاطر این که فرانک راه خودش را می خواست ،برود . ولی استفان دوست داشت . پسرش جا پای او بگذارد ، تمام اختلافات کوچک به اختلافات طولانی مدت تبدیل شد .
فرانک پول در آوردن را خوب یاد گرفته بود ، ولی همه اینها به خاطر این بود ، فرانک تمام مشقت های پدرش را هنگام کار دیده بود ، او خیلی چیزها را بدون اینکه بخواهد یاد گرفته بود .
در شغل پدر بود ،تا زمانی که فهمید ، الان موقع اش است ، در کار بهتری را شروع کند ، ولی الان همه چیزهای که او می خواسته از نظر خودش به دست آورده است .
ولی هنوز استفان پدر او از او ناراحت .
فرانک و استفان در کار خود بهترین هستند ،
موفقیت های فرانک از پدر به او رسیده ولی فرانک به موقع کار خودش را از کار پدر جدا کرد .
بعضی از وقت ها یک رابطه ساده پدر و پسر از حل کردن خیلی از مشکلات بزرگ سخت تر می شود .
فرانک حالا می خواست ، کاری کند ، پدرش را راضی کند ، ولی انگار به دست آوردن همه چیز برای موش ها امکان پذیر نیست . شاید یادم رفته ولی استفان و فرانک دو تا شخصیت کارتونی موش هستند ،
فرانک بیشتر از قبل فکر می کرد ، انگار مشکلات ساده پیچیده تر از مشکلات واقعی هستند .

ای کاش فرانک فرصت رو از دست نمی داد ، هر طور شده دل پدرش رو بدست می آورد .

ولی شاید غرور او مانع این کار می شد .

بلاخره فرانک روزی غرور خودش را زیر پایش له کرد .

چند ماهی دوباره همه چیز را رها کرد ، به شغل پدر برگشت ، با تجربه های که از کار خودش داشت ، دست پر هم برگشت .

پدرش استفان هم اختیارات بیشتری داد ،

ولی فرانک با پدرش توافق کرده بود . فقط برای مدت کوتاهی در این کار دوباره می ماند .

ولی انگار شرایط برای فرانک عوض شده بود ، حالا قدرت بیشتری داشت ، به خاطر ثروتی که از کار قبلی به دست آورده بود .

شاید این پول نبود ، که می شمارد ، این تجربه های بود ، که روز به روز روی هم جمع می شدند .

شروع دیر هنگام قورباغه (قصه کارتونی )

کارتون
Once upon a time
صبر کردن ، قورباغه بیش از پیش هر چه می اندیشید ، راه به جای نمی برد ، شاید اشتباه او این بود ، باید وقت بیشتر برای عمل کردن به اندیشه هایش می گذاشت ، تا اینکه این همه وقت برای فکر کردن بگذلرد .
شاید سال ها و روزها و ساعت ها و دقیقه ها باید می گذشتند ، تا او به این نتیجه برسد . شاید روزی  برسد ، قورباغه هم به جای فکر کردن ، عمل کند .
کلاغ کنار قورباغه نشست .
هر دو به منظره خانه نیمه کاره قورباغه نگاه می کردند .
کلاغ : پس کی شروع می کنی .
قورباغه : فردا شاید هم پس فردا .
کلاغ : یک ماه پیش هم این حرف را زدی .