کارتون
Once upon a time
بز قرمز اصلا به اینجا بر نمی گردد .
روزگار بز قرمزی وجود داشت ، آرزو های حیوانات را بر آورده می کرد ، ولی سالها بود . این بز را کسی ندیده بود .
تا به تازگی خرس به نام ژوپیتر ادعا می کرد .
بز قرمز را دیده ، همه اهالی جنگل از او می پرسیدند ، کجا او را دیده ،
ژوپیتر هم به آنها گفته بود . کنار صخره بزرگ او را دیده .
همه اهالی جنگل ، تمام جنگل را دنبال بز قرمز گشتند ، ولی هیچ اثری از بز قرمز نبود .
تا اینکه بز قرمز برای آب خوردن کنار رودخانه پیدایش شد .
هر کس می خواست ، آرزوی خودش را به بز قرمز بگوید .
ناگهان بز قرمز گفت : آرزو یک نفر بیشتر را بر آورده نمی کند .
همه نگاهی به همدیگر کردند . هر کس می خواست آن یک نفر او باشد ، هیچ کس نمی توانست ، کسی را به جز خودش پیشنهاد بدهد .
بز قرمز گفت : تا روی این مسئله توافق نگرده اید . روی من حساب نکنید .
پس بز قرمز رفت ، آرزویی هم بر آورده نشد .
کارتون
Once upon a time
خرس صورتی به اسم ، شانسی برای پیدا کردن درخت شکلات به جنگل رفت ، تنها 20 درخت در جنگل بودند ، به جای میوه بر روی آنها شکلات می روید .
شکلات های که روی این درخت ها بودند ، مثل شکلات های مغازه نبودند ،
پوستی میوه ای مثل پوست سیب داشتند .
بعد از پوست میوه را می گرفتی به شکلاتهای شیرین می رسیدی ،
شانسی باید پلی پیدا می کرد ، تا از رودخانه عبور کند ، ولی سیلی که به تازگی در این جنگل آمده بود .
تنها پل رودخانه را به همراه خودش برده بود .
شانسی گوشه ای نشست ، می خواست برای شیرینی شکلات ها گریه کند ، ولی هر قدر فکر کرد ، قطره های اشک هیج کاری نمی توانست برای او انجام دهد .
پس شروع کرد ، مثل سندباد کلکی ساخت با شاخه های درخت های که در آن نزدیکی بود . با چند تکه طناب بهم بست .
شاخه های درخت وزن شانسی را تحمل می کردند . کلک خود را به آب انداخت .
ولی اتفاق بدی افتاد ، شانسی یادش رفته بود . یک پارو یا یک سکان برای این کلک تهیه کند ،
پس آب کلک شانسی را هر جا که می خواست با خود می برد .
آب کلک شانسی را برد ، شانسی ترسیده بود . فریاد می زد ، عجب اشتباهی کردم ، شکلات نمی خواهم .
شانسی و کلکش به نزدیکی یک آبشار رسیدند .
شانسی یا باید ،به آب می پرید ، خودش را به خشکی می رساند ، یا آب او را به پایین می انداخت از بالای آبشار تا پایین آبشار تقریبا 20 متری می شد .
شانسی ، آنقدر طولش داد ، که سوار با کلک از 20 متر آبشار به پایین پرید .
تجربه جالبی بود ، شانسی فریاد می کشید : مادر .
بعد از چند ثانیه تازه شانسی فهمید چون خرس است ،به راحتی می تواند ، خودش را از آب بیرون بکشد ،
شانسی به خشکی رفت ، دیگر فکرش کار نمی کرد ، فقط خوشحال بود ، دوباره به خشکی رسیده است . درحالی که این دریا نبود ، یک رودخانه کوچک بود .
ولی هیچ طوفانی در دریا به اندازه این آبشار هیجان انگیز و ترسناک نبود .
کارتون
Once upon a time
موش چند سالی بود ، از شهر خود رفته بود ، به این فکر می کرد ، روزی به شهرم برخواهم گشت .
پس تصمیم گرفت به شهر خودش برگردد . در راه گربه ای او را اسیر کرد .
گربه می خواست ، او را برای چند ساعت دیگر بخورد.
موش شروع به التماس کرد.
گربه گوشش بدهکار نبود .
گربه گفت : حالا که آخرین لحظات عمرت است ، دوست داری چی کار انجام می دادی ؟
موش گفت : حیف قدر روزها را که داشتم ، ندانستم . از فرصتهایم به خوبی استفاده نکردم . حواسم نبود ، اسیر تو شدم .
گربه گفت : عجب حرفهای خوبی زدی . من تو را آزاد می کنم. ولی سعی کن به حرفهایت عمل کنی . بین حرف و عمل خیلی فاصله است .
قصه کارتونی
Once upon a time
مورچه به اسم ژوپیتر ، به خاطر اینکه مدتهاست در انتظار دوستش آلفرد بود ،
آلفرد و ژوپیتر با هم بودند ، از همیشه از هر مورچه ای بیشتر از لانه فاصله می گرفتند ، همیشه این دو مورچه غذاهای پیدا می کردند ، که مورچه های دیگر کمتر این کار را انجام می دادند .
ولی این بار آلفرد خیلی دیر کرده بود .
ژوپیتر منتظر بود ، ولی هر چه زمان می گذشت خبری از آلفرد نمی شد .
ژوپیتر یا باید به لانه بر می گشت یا منتظر می ماند ، تا آلفرد برگردد . یا به دنبال ژوپیتر می رفت .
زمان به سرعت در حال سپری شدن بود .
ژوپیتر تصمیم گرفت ، برای پیدا کردن آلفرد برود .
این کار را کرد .
حدود نیم ساعت به دنبال جای پا های او رفت .
بلاخره به آلفرد رسید .
آلفرد در کنار یک تخته سنگ خوابیده بود .
ژوپیتر او را بیدار کرد ،
به او گفت : 3 ساعت است منتظر تو هستم ، مرا نگران کردی .
آلفرد : خیلی خسته بودم .
فقط یادم می آید .
یک مورچه قرمز را اینجا دیدم .
مورچه قرمز ، یک تکه نان به من داد ، بعد از آن من بی هوش شدم .
ژوپیتر سخت عصبانی بود .
ژوپیتر : چرا از کسی که نمی شناختی چیزی قبول کردی .
ژوپیتر و آلفرد با هم به لانه برگشتند ،
در راه برگشت ، احساس کرد ، مورچه های قرمز آنها را تعقیب می کنند .
وقتی از موضوع خبر دار شدند ، باید مورچه های قرمز را گمراه می کردند ، تا لانه مورچه های مشکی توسط مورچه های قرمز مورد حمله قرار نگیرید .
پس تمام شب آنها را در مسیر دور تر از لانه بردند . تا وقتی که مورچه های قرمز را گمراه کردند ،
بعد از 1 روز توانستند از دست مورچه های قرمز خلاص شوند .
به لانه برگردند ،
کارتون
Once upon a Time
روزی ، روزگاری
بیشتر از دیروز ،هوا سرد شده بود ، کبوتر ها این موضوع را فهمیده بودند ، هوای گرم تابستان رو به پایان بود ،
کبوتر به اسم ، کبوتر مارشال اصلا از این موضوع خوشحال نبود ، همیشه تابستان و بهار برای مارشال خیلی زودتر از فصل زمستان فرا می رسید ، روزهای کوتاه تر از قبل شده بودند .
مارشال پیش کبوتر دیگری رفت ، به اسم ماریو .
ماریو فصل پاییز را از همه فصل ها بیشتر دوست داشت .
مارشال وقتی به ماریو رسید ، به او گفت : حیف شد ، تابستان تمام شد .
ماریو گفت : ولی پاییز در راه است . من این فصل را از همه بیشتر دوست دارم .
مارشال تعجب کرد ،
ماریو ادامه داد : چرا از خنکی و هوای خوب آخر تابستان شکایت می کنی ، الان هوا خیلی مثل بهار شده است .
مارشال : ولی دو ماه دیگر هوا خیلی سرد می شود ، دوباره باران و بعد زمستان و برف در راه است .
ماریو : اگر باران و برف و هوای سرد نباشد ،همیشه در یک فصل باشیم ، این طوری خیلی از درخت ها دوباره محصولی نخواهند داشت ، خیلی مشکلات دیگری اتفاق می افتد .
مارشال کنار ماریو روی درختی به منظره غروب خورشید نگاه می کرد ،
خورشیدی که خیلی زودتر از 15 روز پیش غروب می کرد .