تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge
تجربه های شخصیPersonal experiences

تجربه های شخصیPersonal experiences

خودشناسیSelf-knowledge

موش و قالب پنیر

قصه کارتونی

Once upon a time

موشی قالب پنیری پیدا کرد ، از این که این قالب پنیر رو پیدا کرده بود . خیلی خوشحال بود .

شب که شد موشهای دیگر رو که دوستانش بودند ، به خانه خودش دعوت کرد موشها دور هم جمع شدند . با هم پنیر خوردند.

خوشحال بودند . ولی قالب پنیر که تمام شد . بعد از 1 ساعت دوستان موش رفتند ، او رو تنها گذاشتند .

موش آن شب خیلی خوشحال بود .

بعد از این ماجرا بیشتر تلاش می کرد . تا قالب پنیری پیدا کند .

ولی ناگهان متوجه شد . دوستان او نه یک قالب پنیر بلکه 10 قالب پنیر پیدا کرده اند .

موش تعجب کرد . دید این موش ها وقتی پنیر پیدا می کنند ، بدون آنکه کسی را خبر دار کنند .

خودشان پنیر را به منزل می برند ، آن را انبار می کنند .

موش می خواست به آنها اعتراض کند . ولی راه خودش را گرفت .

از آن روز به بعد اگر قالب پنیری پیدا کرد ، آن دوستان خود را دعوت نکرد .



کلاغ فوتبالیست (قصه کارتونی )

Once upon a time

کارتون 

کلاغ ها دو سه نفری یک کلاغ بخت برگشته رو کتک زدند .

ولی به خاطر چی چون این کلاغ قبول نمی کرد ، در تیم آنها بازی کند . این کلاغ یک فوتبالسیت خیلی خوب می خواست . در تیم حریف بازی کند .

کلاغ ها هم از این موضوع خبر دار شدند ، به زور متوسل شدند .

کلاغ بد شانس کتک زیادی از این کلاغ ها خورد .

ولی با خودش فکر کرد ، روز مسابقه جبران می کند .

بازی شروع شد . کلاغ با این که کتک مفصلی از اعضای تیم مقابل خورده بود .

ولی فقط بازی فوتبال را جوانمردانه ادامه می داد ، در همین بازی جوانمردانه تمام تلاش خود را کرد . 3 گل به تیم مزدور ها زد .

کتک های که خورده بود .

هیچ ترسی از اعضای تیم مقابل نداشت .


جدال کرکس و آهو

کارتون

Once upon a time

روزی لاشخوری در آسمان پرواز می کرد ،

همان کرکس سخت گرسنه بود . همه جا را نگاه می کرد ، به امید اینکه یکی از حیوانات جنگل بمیرید . تا او یک شکم سیر غذا بخورد .

کرکس دید یک آهو  و مریض است . آهو سخت مریض بود . به راه خود ادامه می داد ، به امید اینکه مریضی او خوب شود .

کرکس نزدیکی آهو فرود آمد . از او درخواست کرد . زحمت نکش .

اگر هم زنده بمانی .غذایی شیر جنگل می شوی .  این همه تلاش می کنی برای چی؟

مریضی تو امکان ندارد که خوب شود .

ولی آهو از اینکه یک کرکس نزدیک او بود .از طرفی بیماری او هم خیلی او را اذیت می کرد ،  سخت عصبانی شده بود .

هر جور شده بود . باید بیشتر تلاش می کرد . یادش آمد . چند داروی گیاهی در کنار رودخانه دیده بود . اگر هنوز هم آنجا کمی از آن گیاهان دارویی باشد .

می تواند خوب شود .

خلاصه آهو هر جا می رفت . کرکس هم به دنبال او بود .

دائم به آهو می گفت : الان می افتی میمیری . الان می افتی میمیری .

تا آهو موفق شد . کمی دارو گیاهی خورد .

انگار کرکس او را بیشتر وادار می کرد ، تا برای زندگی بجنگد .

آهو مریضی اش خوب شد .

کرکس هم آن روز هیچ غذایی گیرش نیامد .


ماریو خرگوش بین راه پس اندازش دزدیده می شود .

کارتون

Once upon a time

هیچ انرژی برای ماریو خرگوش سفید باقی نمانده بود ،

همه چیز او را در راه دزدان که 3 شتر مرغ که صورت خود را با دستمال پوشانده بودند .

مسلح به هفت تیر بودند ،

تمام پول های او را دزدیده بودند ،

ماریو مدت 5 سال به یک شهر رفته بود . تمام پس انداز این مدت خود را همراه خود  می آورد تا برای خودش یک زمین در شهری که به دنیا آمده بود .

بخرد ولی فکر نمی کرد ، در راه دزدها تمام پس اندازش  او را بدزدند .

ماریو حاصل عمر 5 سالش را از دست داده بود . با خود اندیشید اگر دزدها هم شاید نیاز به این پول داشتند ، ولی چرا ؟

هرچه تلاش کردم ، را شتر مرغ های با خود بردند ، چه اشتباهی انجام دادم ، هیچ امیدی نداشت ، انگار باید دوباره بر می گشت .

همه چیز را از اول شروع می کرد . 

ولی با وجود این متوجه شد ، شتر مرغ ها در این نزدیکی مال و اموال خیلی ها را دزدیده اند ،

پس یک بار دیگر امیدی در دلش زنده شد . با حاکم شهری که نزدیک آن محل تماس گرفت . قرار شد .

یک تله برای شتر مرغ ها بگذارند ، بعد از 2 هفته مردم شهر توانستند ،  شتر مرغ ها  دستگیر کرد .

ماریو توانست ، 1 پنجم پولش را از شتر مرغ ها پس بگیرید .

یعنی پول یکسال کاری را که انجام داده بود . ماریو فکر کرد ، عده ای مثل او که در راه می مانند . نیاز به یک استراحت گاه امن دارند .

پس در آن محل با تلاش یک استراحت گاه زد . شاید شبیه کاروانسراهای قدیمی .


شهر سیاه و سفید

Once upon a time

روزی ، روزگاری

در یک شهر سیاه و سفید .

همه رنگها سیاه یا سفید بودند ، هیچ رنگ دیگری وجود نداشت ،

یک گوسفند روزی رودخانه ای را که از این شهر هم می گذشت ، متوجه شد رودخانه زلال نیست بلکه از رنگهای سبز، سفید ، سرخ ، بنفش و .... این رود خانه که رودخانه رنگارنگ بود .

رودخانه رنگ هیچ شباهتی به هیچ قسمت از شهر نداشت ، پر بود . از تمام رنگهای مختلف ولی شهر فقط سیاه و سفید بود .

گوسفند که با دیدن این همه رنگ خیلی تعجب کرده بود .

به اهالی شهر صحبت کرد .

همه از وجود آن رودخانه خبر داشتند .

علت به وجود آمدن این رودخانه را پرسیدند .

اهالی به او گفتند : وقتی باران می بارید . رنگهای این شهر را کم کم با خود شست و بعد از مدتی رنگها به رودخانه رفتند .

این طوری هم رودخانه رنگی شد .

شهر هم تنها رنگی که برای او باقی ماند ، فقط سیاه و سفید بود .